مطالب خاص

گوناگون

صلاح‌الدین ایوبی

 

 
صلاح الدین ایوبی
صلاح الدین ایوبی

صلاح‌الدین ایوبی (۵۳۲ هجری قمری - ۱۷ صفر ۵۸۹ هجری قمری) یکی از سرداران کرد و مسلمان جنگ‌های صلیبی بود. ایوبیان دودمانی کردتبار بودند که از ۱۱۷۱ تا ۱۲۶۰/۱۲۵۰م در مصر و سوریه و عراق فرمانروایی کردند. پایتخت‌های ایشان دمشق و قاهره بود.

صلاح‌الدین در سال ۱۱۳۶ میلادی در تکریت واقع در ساحل دجله و شمال سامره از پدر و مادری کرد به دنیا آمد. او خدمات خود را در دربار اتابک زنگی ازدست نشاندگان سلجوقیان در شامات شروع کرد که بعدها در مصر جانشین وی گردید. فرزند اتابک زنگی یعنی نورالدین پس از مدتی صلاح‌الدین را به همراهی عمویش شیرکوه عازم مصر گرداند تا متحد اولین فرمانروای مصر را که شاهوار نام داشت در مقام خود حفاظت نماید که به وسیله یکی از رقبای خویش در مصر طرد شده بود.

 
گستره قدرت ایوبیان

مصر در این زمان تحت فرمانروایی یکی از خلفای فاطمی به نام ابو محمود عبدالله بود شیرکوه و صلاح الدین مجبور بودند که با او حسن سلوک داشته باشند. از طرفی صلیبیون فهمیده بودند که اتحاد مصر و شامات برای آنها خطرناک خواهد بود به همین خاطر به شام حمله بردند که صلاح الدین انها را سخت به عقب راند و شکست داد. بعد از مرگ نورالدین زنگی، صلاح‌الدین حاکم آنجا شد و آغاز به بسط قدرت خود نمود. او حکومت خود را تا ایران گسترش داد و حجاز و یمن و نوبه و الجزیره را نیز به تصرف درآورد و در حرکت بعدی اورشلیم را از دست قوای صلیبی بیرون آورد. صلاح الدین شجاعانه در نبردی با ریچارد شیردل آنها را مجبور به ترک قسمت‌های زیادی از خاک فلسطین نمود.

وی بعد از سال‌ها مبارزه و مقاوت در برابر تمامی دشمنان در سال ۱۱۹۳ در دمشق درگذشت. بعد از مرگ او امپراتوری‌اش میان فرزندانش تقسیم گردید.

افضل به حکومت دمشق رسید. عزیز در قاهره و ظهیر در حلب حکومت کردند بعدها حکومت آنها به روسای محلی منتقل شد. تنها حلب تا سال ۱۳۹۰ در اختیار خاندان ایوبی قرار داشت. 

 

اخلاق و باورهای دینی صلاح الدین

نویسنده و محقق غربی استیون رانسیمان در کتاب ارزشمند تاریخ جنگهای صلیبی در باره او چنین اظهار نظر کرده است:

«... سلطان از نظر ظاهر مردی بود لاغر اندام , چهره ای محزون و آرام داشت که هر آن به لبخنده ای نور و صفا میگرفت.رفتارش همواره به هنجار بود. سادگی را می پسندید و از خودنمایی و درشتی متنفر بود. دلبسته صحرا و نخجیر بود , با اینهمه از مطالعه و خواندن غافل نمی نشست... »

همین نویسنده در خصوص رقیب و دشمن صلیبی سلطان یعنی ریچارد شیر دل ( پادشاه انگلیسی ) اینگونه

قضاوت کرده است:

«... او فردی ناخلف , همسری بی وفا و پادشاهی بی کفایت بود , اما در میدان جنگ سربازی بود بسیار شجاع و نام آور... »

صلاح الدین که به القاب ابولمظفر و سیف الدین نیز مشهور بود مردی متقی و روزگار خود را در عین سلحشوری بسیار به یاد خدا سپری میکرد و به شنیدن قرآن و احادیث پیامبر علاقه زیادی داشت.

او شعائر مذهبی را به جد محترم می شمرد و فردی بود منضبط.

وی فرمانروایی رئوف و مهربان و یاور مظلومان و سخاوتمند بود. در معاشرت رفتار نیکویی داشت و نکات ریز و درشت اخلاقی را به خوبی رعایت می کرد. در مجلس وی از کسی غیبت نمی شد. محبوبیت زیادی در میان مردم داشت و همه او را دوست می داشتند. زبانش هرگز به سخنان ناروا آلوده نشد و گوشش جز قرآن و سخن نیکو چیزی نمی شنید. شجاع و دلیر و بلند همت و صاحب عزمی پولادین بود.

از دیگر ویژگی های صلاح الدین رفتار منصفانه با شکست خورده ها بود و همواره به عقاید پیروان دیگر مذاهب احترام میگذاشت.

شاید در طول تاریخ بشری به سختی بتوان سردار و یا سلطانی نیرومند و پیروز چون صلاح الدین ایوبی را با خصائل انسانی و عالمانه یافت چرا که در طول تاریخ دو خصیصه پیروزی و گذشت کمتر قرین هم بوده اند.

وی به یکی از سرداران خود ( الملک الظاهر فرزند خود ) که او را به عنوان والی روانه حلب میکرد چنین اندرز داد:

من شما را به خدای بزرگ که منبع همه نعمتها است میسپارم.

همیشه از ارداه خداوند پیروی کنید چون همان راه صلح و آرامش است.

مراقب باشید که هیچوقت بیهوده خون نریزید، چون خون به ناحق ریخته شده هرگز باز نمی ایستد.

بکوشید تا همیشه دل زیر دستان خود را به دست آورید.

خردمندانه از منافع جامعه اسلامی دفاع کنید.

زنهار که هیچگاه احساسات بد نسبت به هیچکس نداشته باشید.

صلاح الدین از دنیا رفت و اموال زیادی از خود برجای نگذاشت.هنگام مرگ طلا و نقره ای در خزانه خود باقی نگذاشت و تنها 47 درهم ناصری و یک دینار طلا داشت. خانه، املاک و مزرعه ای نداشت. در سال آخر عمرش تصمیم گرفته بود که عازم سفر حج شود اما به علت تنگدستی و ضیق وقت موفق نشد.

صلاح الدین در اوج قدرت و پیروزی زندگی را بدرود گفت.

قهرمان سلحشور و سلطان سرزمین پهناور ایوبی که سه پایتخت داشت ( قاهره، دمشق و حلب ) در حالی از دنیا رفت که در منتهای فقر و ناداری بود.

با اینکه سلطان سلاطین نامیده میشد اطرافیانش برای هزینه مراسم به خاک سپاریش ناچار شدند مبلغی را قرض کنند.

سلطان در روز چهارشنبه چهارم مارس 1193 میلادی در سن 57 سالگی در شهر دمشق پس از ادای نماز صبح جان به جان آفرین تسلیم کرد.

صلاح الدین از خود 17 فرزند پسر و یک فرزند دختر برجای گذاشت.

مورخان در عزای از دست دادن صلاح الدین گفته اند: براستی پس از مرگ خلفای راشدین، دنیای اسلام چنین ضربتی نخورد بود.

تنها نقطه ضعف و ایرادی که محققین متوجه صلاح الدین میدانند رفتار ناپسندی است که در ایام زمامداری او در حق شیخ شهاب الدین سهروردی مشهور به شیخ اشراق رخ میدهد.

فقهای قشری و متعصب زمان برای این حکیم جوان حکم ارتداد صادر کرده بودند. او که ساکن شهر حلب بود در ابتدا تحت حمایت «الملک الظاهر» ( فرزند صلاح الدین ) حاکم حلب قرار داشت ولی در اثر سعایت و فتنه متعصبین گروهی از آنها به نزد «صلاح الدین ایوبی» رفته و حکم قتل شیخ را از وی می ستانند.

خلاصه زندگی صلاح الدین ( Biography )

· سال 1137 میلادی : تولد در تکریت در خانوادهای مسلمان برابر با 532 هجری قمری (تکریت آبادی کرد نشین کوچکی است واقع برساحل راست رودخانه دجله در عراق فعلی )

· سال 1152 میلادی : پیوستن به ارتش سوریه به فرماندهی نورالدین

· سال 1164 میلادی : بروز و نمایش لیاقتهای جنگی و فرماندهی

· سال 1169 میلادی : صلاح الدین شانه به شانه عموی خود شیرکوه، که در ابتدا فرمانده کل و سپس وزیر اعظم بود لحظه ای از پیشرفت باز نماند. وی در این سال به وزارت رسید.

· سال 1171 میلادی : صلاح الدین فرماندهان فاطمی مصر را سرکوب و آن منطقه را به قلمرو خلیفه عباسی برگرداند.

· سال 1173 میلادی: جلوس بر تخت سلطنت و بنیان گذاری سلسله ایوبیان در مصر.

· سال 1175 میلادی : سوء قصد به جان صلاح الدین در دو مرحله از سوی فدائیان اسماعیلیه.

· سال 1176 میلادی: صلاح الدین منطقه مهمی که متعلق به فرقه فدائیان اسماعیلیه بود به محاصره در آورد ولی به یک باره از آن دست کشیده و به صلح تن داد.

· سال 1183 میلادی: تصرف شهرهای شمال سوریه.

· سال 1186 میلادی: تصرف موصل در قسمت شمالی عراق.

· سال 1187 میلادی: حمله به اورشلیم و تصاحب آن بدون خونریزی.

· سال 1189 میلادی: همچنان اورشلیم و فلسطین تحت تسلط صلاح الدین باقی میماند.

· سال 1192 میلادی: طی توافق صلحی که بین صلاح الدین و ریچارد اول پادشاه انگلستان برقرار شد، اورشلیم کماکان در اختیار مسلمانان باقی ماند.

· سال 1193 میلادی: در گذشت صلاح الدین پس از مدتی بیماری در شهر دمشق به سن 57 سالگی. ( برابر با سال 589 هجری قمری )

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 16:23  توسط ازاد  | 

الملک الناصر صلاح الدین یوسف بن أیوب بن شادی بن مروان (به کردی: سه‌لاحه‌دین ئه‌یوبی، Selah'edînê Eyubî) فرمانروای ایوبی و یکی از سرداران مسلمان در جنگ‌های صلیبی بود.[۱] ایوبیان دودمانی کردتبار[۲] بودند که از ۱۱۷۱ تا ۱۲۶۰/۱۲۵۰م در مصر و سوریه و عراق فرمانروایی کردند. پایتخت‌های ایشان دمشق و قاهره بود.

او در دوران حکومتش سه هدف عمده را دنبال می‌کرد: استوارساختن قدرت حکومت برای خود و خاندان ایوبی، سرکوب اسماعیلیان مصر و جنگ با صلیبیون؛ که به هر سه، تا حدود زیادی دست یافت.[۱]


صلاح‌الدین در سال ۱۱۳۶ میلادی در تکریت عراق از پدر و مادری کرد به دنیا آمد. خانواده او از پیشینه و تبار کردی بودند و اجدادا از شهر دوین بودند، که در ارمنستان قرون وسطی بود. پدرش، نجم الدین ایوب، در سال ۱۱۳۹ میلادی از تکریت تبعید شد و به این خاطر او و برادرش اسد الدین شیرکوه، به موصل نقل مکان کردند. او بعدها به اردوی عماد الدین زنگی پیوست که او را فرمانده قلعه خود را در بعلبک نمود. پس از مرگ زنگی در ۱۱۴۶ میلادی، پسر او، نور الدین، نایب السلطنه شهر حلب و رهبر زنگی‌ها شد. برخی تاریخ نگآران نقل می‌کنند که صلاح الدین، که در حال حاضر در دمشق زندگی می‌کردند، علاقه خاصی به این شهر داشت، اما اطلاعات دقیقی از کودکیش در دسترس نیست. صلاح الدین خود نوشته‌است : «بچه‌ها آنطور تربیت می‌شوند که پدرانشان شدند .» به گفته یکی از زندگینامه نویسان او، الورهانی، بود قادر به پاسخگویی به سوالات علمی در خصوص اقلیدس، الکتاب المجسطی، حساب، و قانون بود. او همچنین در قرآن و علوم دینی نیز سر رشته داشت تا حدی که منابع متعددی ادعا می‌کنند که در طول مطالعات خود او بیشتر علاقه منددر دین بود تا پیوستن به ارتش. شاید این به این دلیل بوده که در زمان جنگهای صلیبی مسیحیان در حمله ایی غافل گیرانه اورشلیم را از دست مسلمانان بیرون آوردند . صلاح‌الدین کار خود را در دربار اتابک زنگی از دست نشاندگان سلجوقیان در شامات شروع کرد و بعدها در مصر جانشین وی گردید. فرزند اتابک زنگی یعنی نورالدین پس از مدتی صلاح‌الدین را به همراهی عمویش شیرکو عازم مصر گرداند تا متحد اولین فرمانروای مصر را که شاهوار نام داشت در مقام خود حفاظت نماید که به وسیله یکی از رقبای خویش در مصر طرد شده بود.

مصر در این زمان تحت فرمانروایی یکی از خلفای فاطمی به نام ابو محمود عبدالله بود شیرکو و صلاح الدین مجبور بودند که با او حسن سلوک داشته باشند. از طرفی صلیبیون فهمیده بودند که اتحاد مصر و شامات برای آنها خطرناک خواهد بود به همین خاطر به شام حمله بردند که صلاح الدین انها را سخت به عقب راند و شکست داد. بعد از مرگ نورالدین زنگی، صلاح‌الدین حاکم آنجا شد و آغاز به بسط قدرت خود نمود. او حکومت خود را تا ایران گسترش داد و حجاز و یمن و نوبه و الجزیره را نیز به تصرف درآورد و در حرکت بعدی اورشلیم را از دست قوای صلیبی بیرون آورد. صلاح الدین شجاعانه در نبردی با ریچارد شیردل آنها را مجبور به ترک قسمت‌های زیادی از خاک فلسطین نمود.

وی بعد از سال‌ها مبارزه و مقاوت در برابر تمامی دشمنان در سال ۱۱۹۳ در دمشق درگذشت. بعد از مرگ او امپراتوری‌اش میان فرزندانش تقسیم گردید.

افضل به حکومت دمشق رسید. عزیز در قاهره و ظهیر در حلب حکومت کردند بعدها حکومت آنها به روسای محلی منتقل شد. تنها حلب تا سال ۱۳۹۰ در اختیار خاندان ایوبی قرار داشت.

مارشال دوگل درجنگ جهانی اول وقتی نیروهای نظامی اش را وارد امپراطوری عثمانی کرد پس از نبرد با نیروهای این امپراطوری وارد دمشق شد. دوگل به محض ورودش به دمشق بر سر قبر صلاح الدین ایوبی رفت و گفت: «صلاح الدین ما برگشتیم»!![نیازمند منبع]

صلاح الدین ایوبی در جنگ با صلیبیان آنان را شکست داد و از بیت المقدس بیرون راند.


منابع [ویرایش]

  • قاموس الاعلام ترکی
  1. ۱٫۰ ۱٫۱ E. Van Donzel. “Saladin”. Islamic Desk Reference: compiled from the Encyclopedia of Islam. Brill, 1994, ISBN 978-90-04-09738-4, ‏pp 385-387.
  2. Encyclopedia of World Biography on Saladin (en). bookrags.com. بازدید در تاریخ مارس ۲۰۱۰.
+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 16:19  توسط ازاد  | 

سردار رویاها


• صلاح الدین در تكریت به دنیا آمد، جایی كه حالا مركز استان صلاح الدین است و گاهی هم برای ما یادآور دیگر متولد این شهر، صدام. سال تولدش 1137 بود و اسمش یوسف. اسم پدرش ایوب بود كه بعدها شهرت او و خاندانش شد. اصالتش از آذربایجان ایران و كرد بود. عمویش شیركوه، از سرداران معروف عباسی است.

• در زبان های اروپایی، اسم او را به صورت SALADIN می نویسند.

• صلاح الدین ابتدا در سپاه نورالدین زنگی سربازی ساده بود، ولی شجاعت او در جنگ صلیبی دوم، او را به مقام سرداری رساند. نورالدین به او حكومت مصر را داد. بعد از درگذشت نورالدین در 1174 صلاح الدین به دمشق، مركز حكومت او آمد و با كنار زدن رقبا، حكومت خودش را تشكیل داد. پادشاهی ایوبیان، مصر و سوریه و فلسطین و تمام شاخ آفریقا را شامل می شد.

• در نبرد حِطین كه در نزدیكی طرابلس امروزی واقع شد، صلاح الدین با صف آرایی مناسبش تمام چاه های آب منطقه را از صلیبی ها گرفت و با چند ترفند سادة دیگر، در یك روز شش هزار شوالیه را كشت و والی اورشلیم را به اسارت گرفت. می گویند پاپ اوربن سوم از شنیدن خبر این جنگ سكته كرد و مرد.

• شیخ اشراق، شهاب الدین سهروردی، به دستور صلاح الدین كشته شد. او از حرف های سهروردی چندان چیزی نمی فهمید و نمی خواست او را بكشد، اما علمای دربارش بر این كار اصرار داشتند.

• سپاهیان صلاح الدین و ریچارد شیردل، شاه انگلستان، هر كدام یك بار، دیگری را به سختی شكست دادند و چندبار هم بدون نتیجة مشخصی با هم درگیر شدند. این دو هر بار پس از نبرد، به تمجیدهای اغراق آمیز از یكدیگر می پرداختند. لقب شیردل را صلاح الدین به ریچارد داد.

• در نوامبر 1192، صلاح الدین، یافا را به یك حمله و آن طور كه مورخان نوشته اند پیش از آن كه راهبان فرصت كنند دعای صبحشان را بخوانند تصرف كرد.

• صلاح الدین، نمونه ای كامل از یك پهلوان شرقی بود. در هنگام جنگ، هیچ ترحمی نداشت و بعد از جنگ، آن قدر انصاف و شكیبایی می كرد كه دشمنانش را هم به تحسین وامی داشت. در فتح بیت المقدس، با حاكم مسیحی آن جا قرار گذاشت كه با لشگریانش 50 روز پشت دروازه های شهر بمانند و صبر كنند تا مسیحیان به تجهیز قوا و تعمیر استحكامات بپردازند. پس از فتح بیت المقدس، خودش فدیة تعداد زیادی از اسرا را داد و آن ها را آزاد كرد. یك بار ریچارد را در میدان جنگ پیاده دید، اسب تیزرویی برای حریفش فرستاد همراه با پیغامی كه حیف است جنگاوری چنین دلیر، پیاده به جنگ برود.

• ریچارد پیشنهاد داده بود شاهزاده جوانا، خواهرش، با عادل برادر صلاح الدین ازدواج كنند و اورشلیم به عنوان جهاز این وصلت به هر دو گروه مسلمان و مسیحی متعلق باشد. صلاح الدین هم موافق بود. اما كلیسای كاتولیك اجازة این كار را نداد و جنگ ادامه یافت.

• نوشته اند كه پول در نظر وی همان اندازه ارزش داشت كه خاك. و وقتی مرد، در خزانة شخصی او فقط یك دینار به جا مانده بود.

• قبر صلاح الدین، در دمشق در مسجد اموی است. معروف است كه ناپلئون وقتی در 1799سوریه را تصرف كرد، بر سر قبر او رفت و خطاب به اسطورة مسلمان ها گفت: صلاح الدین! ما بالاخره پیروز شدیم.

• صلاح الدین در ذهن اروپایی ها یك شوالیة پهلوان است. او تنها شخصیت شرقی است كه در كمدی الهی دانته حضور دارد. در مجموعه افسانه های دكامرون هم صلاح الدین حضور دارد و سر والتر اسكات، رمان نویس انگلیسی، تالیسمان را دربارة او نوشته است.

• تاكنون در 19 فیلم و سریال، شخصیت صلاح الدین بازسازی شده . آخرین فیلمی كه صلاح الدین در آن ظاهر شده را ریدلی اسكات (كارگردان گلادیاتور ) در 2005 ساخته با عنوان پادشاهی بهشت ؛كارگردان در این اثر، احترام فراوانی برای صلاح الدین قائل است.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 16:14  توسط ازاد  | 

زبانهای کردی : 

اصولا ً زبان کردی به‌ چهار شاخه‌ کلی بخش‌بندی می‌شوند که‌ عبارتند از :

1 – زبان کرمانجی شامل : الف) کرمانجی شمالی مانند خود کرمانجی و شکاکی

                                    ب) کرمانجی جنوبی مانند سورانی – مکریانی – جافی

2 – گورانی شامل : الف) هورامی – ب) قلخانی –پ) گورانی –ت) کندوله‌ای

3 – کلهری شامل : الف ) کلهری –ب) کرمانشاهی –پ) ایلامی –ت) کلیایی –ث) زنگنه‌

4 – لری شامل : الف ) لکی ( هسته‌ اصلی زبان لری ) –ب) لری خرم‌آباد –پ) بختیاری

زبانهای ایرانی به‌ طور کلی به‌ دو گروه عمده‌ غربی و شرقی تقسیم می‌شوند . این دو گروه نیز هر کام به‌ دو شاخه‌ شمال غربی و جنوب غربی و زبانهای گروه شرقی نیز به‌ دو شاخه‌ شمال شرقی و جنوب شرقی تفکیک می‌گردند . چون بحث ما پیرامون زبانهای ایرانی شمال غربی در گردش است پس تنها به‌ بررسی مختصری از این زبانها و بعد معرفی زبانها و گویشهای مردم کرمانشاه اهتمام می‌جوییم . زبانها و گویشهای شمال غربی از گویشهایی گرفته‌ شده‌اند که‌ در دوره‌ باستان در بخش شمال و شمال غربی فلات ایران ( منطقه‌ ماد ) رواج داشته‌اند . از زبان مادی کلا ً تنها چند کلمه‌ باقی مانده‌ است . (( زبان اوستایی )) نیز از نظر ممیزه‌های اصلی به‌ شمال غرب تعلق دارد .گویشهایی را که‌ در دوره‌ میانه‌ در این بخش رایج بوده‌اند زیر عنوان پارتی می‌آورند . برخی از این گویشها در نوشته‌ها ثبت شده‌اند . در بخش غربی و شمال غربی فلات ایران ، در کردستان و آذربایجان و در سواحل دریای خزر تعداد زیادی از گویشهای ایرانی شمال غربی باقی مانده‌ است.

این زبانها و گویشها عبارتند از : کردی ( با گویشهای آن ) ، زازا ، تالشی ( با گویشهای آن ) ، تعدادی از گویشهای غرب ایران و آذربایجان ایران ، گیلکی و مازندرانی ، گویشهای متعدد ایران مرکزی و غربی و چند گویش استان فارس ( سیوندی ) نیز بازمانده‌های گویشهای ایرانی شمال غرب اند . بلوچی نیز به‌ زبانهای ایرانی شمال غرب تعلق دارد . در داخل گروه زبانهای غربی آشکارا شاخه‌ شمال غربی از جنوب غربی تشخیص داده‌ می‌شود . مشخص‌ترین تفاوت آواشناختی – تاریخی‌ای که‌ شاخه‌ شمال غربی را از جنوب غربی متمایز می‌کند تناظر ( د . d ) جنوب غربی با ( ز . z ) شمال غربی است . در مواردی که‌ ( ز . z ) اوستایی با ( د. d ) فارسی باستان متناظر است زبانها و گویشهای شمال غربی به‌ طور کلی با اوستایی مطابقت دارند و گویشهای جنوب غربی با فارسی باستان . مثلا ً در اوستا و گویشهای شمال غربی (( زان و زاما یا زاوا )) و در گویشهای جنوب غربی (( دان و داماد )) ، به‌ معنی (( دانستن و داماد )) – شمال غربی (( زانایی )) جنوب غربی (( دانایی )) – شمال غربی (( زانم یا مزانم )) جنوب غربی (( می‌دانم )) بکار برده‌ می‌شوند . نیز در گویشهای شمال غربی (( ژ . j )) و در گویشهای جنوب غربی (( ز . z )) تلفظ می‌شود .

مانند : شمال غربی (( ژن )) جنوب غربی (( زن )) – شمال غربی (( ژهر )) جنوب غربی (( زهر )) – شمال غربی (( ژیان )) جنوب غربی (( زیستن )) – شمال غربی (( ژنگ )) جنوب غربی (( زنگ )) – شمال غربی (( ژان )) جنوب غربی (( درد )) . البته‌ موارد متعدد دیگری در مورد تفاوتهای زبانهای شمال‌غربی و جنوب‌غربی وجود دارد که‌ جای بحث در مورد آنها خارج از حوصله‌ می‌باشد . بنابراین و به‌طورکلی می‌توان گفت در مواردی که‌ زبانهای شمال‌غربی و اوستا کلمه‌ای را با (( ز )) شروع می‌کنند زبانهای جنوب‌غربی آن را با (( د )) آغاز می‌نمایند و در مورد کلماتی که‌ در زبانهای شمال‌غربی با (( ژ )) آغاز می‌گردند در زبانهای جنوب‌غربی آنها را با (( ز )) شروع می‌نمایند . با توجه‌ به‌ این مطالب می‌توان گفت که‌ گویش (( لکی )) نیز که‌ از این قاعده‌ پیروی می‌کند جزء زبانهای شمال‌غربی است و از آنجاییکه‌ این گویش هسته‌ اصلی زبان لری می‌باشد ، پس زبان لری نیز جزء زبانهای شمال‌غربی بوده‌ در نتیجه‌ درستی این که‌ زبان لری یکی از زبانهای چهارگانه‌ زبان کردی ثابت می‌شود .

چهار شاخه‌ اصلی زبان کردی :

1 – کرمانجی شامل ؛ الف ) کرمانجی شمالی ( شکاکی و لاوژه‌ )

                              ب ) کرمانجی جنوب ( سورانی ، جافی ، مکری )

2 – لری ( لکی ، لری خرم آباد ، بختیاری )

3 – کلهری یا کرمانشاهی

4 – گورانی ( هورامی ، قلخانی )

البته‌ زبان ترکی در سنقر و عربی در قصرشیرین نیز توسط برخی از مردم کاربرد دارد . به‌ هر حال زبان اهالی کرمانشاه کردی است . زبان کردی که‌ شاخه‌ای از زبان شمال غربی ایرانی میانه‌ است ، به‌ علت داشتن ادبیات مکتوب اهمیت خاصی دارد . سابقه‌ تاریخی کردها و پراکندگی آنان سبب پیدایش گویشهای بی‌شماری شده‌ است . برخی از آنان که‌ در استان کرمانشاه مورد تکلم قرار می‌گیرند عبارتند از :

1 – گویش کلهری : این گویش کردی در ایلات زنگنه‌ ، سنجابی ، احمدوند ، بهتوری ، نانکلی ، پایروندها ، اهالی قصرشیرین ، سرپل ذهاب ، قلخانی ، کرندی ، قلغه‌ زنجیری‌های ساکن کرمانشاه ، صحنه‌ و مردم دینور رایج است ؛ با این تفاوت که‌ تلفظ و لغات مردم کلهر اصیل‌تر و در سایر نقاط با توجه‌ به‌ همجواری با گویشهای دیگر کلمات تغییر یافته‌ است .

2 – گویش اورامی : اکثر مردم دو ایل بزرگ لهونی در منطقه‌ اورامان جنوبی در کرمانشاه ( مانند اهالی پاوه‌ ، نوسود ، نودشه )‌ ، طوایف اورامان تخت و اورامان رزاب در حوالی کردستان ، ایل بزرگ باجلان که‌ تعدادی از آنها در دشت ذهاب و بسیاری در حوالی خانقین زندگی می‌کنند ، چندین روستا در منطقه‌ گوران و تمامی مردم کندوله‌ در دینور به‌ این گویش تکلم می‌کنند . 

3 – گویش سورانی : طوایف متعدد جاف جوانرود ، تعدادی از طوایف مهاجر گوران ، مردم دشت ذهاب و جیگیران ، سراسر روانسر و گروهی از اهالی سنجابی این گویش ار بکار می‌برند .

4 -  گویش لکی : اهالی هرسین ، طوایف کاکاوند ، بالاوند ، جلال‌وند ، عثمان‌وند و دورودفرامان به‌ این گویش تکلم می‌کنند . این گویش آمیخته‌ای از گویش کردی کلهری و کردی لری و کردی اورامی است . 

لهجه‌شناسی زبان کردی :

زبان کردی ، که‌ یکی از زبانهای اصیل و متعدد آریایی است ، دارای لهجه‌ها و ته‌لهجه‌های مختلفی است ، که‌ در زیر به‌ صورت مختصر به‌ بررسی آنها می‌پردازیم :

1 – لهجه‌ کرمانجی :

لهجه‌ کرمانجی با الفبای لاتین نوشته‌ می‌شود . برای نشان دادن تمایز تلفظ ، علایم خاصی را برای پاره‌ای از حروف لاتین در نظر گرفته‌اند ، مانند حرف ( C ) با یک خط زیرش و حرف ( G ) با یک خط زیرش . در لهجه‌ ( کرمانجی ) حرف ( ک ) و ( گ ) دو نوع تلفظ دارند .

کلمه‌ ( کرمانجی ) از کلمه‌ ( کرمانج ) مشتق شده‌ است ، که‌ نام بخش وسیعی از کردهای شمالی و غربی مناطق کردنشین ایران است . در پاره‌ای از مناطق ایران ، برای نمونه‌ در شمال خراسان نیز کردها به‌ این لهجه‌ صحبت می‌کنند .

خیلی از رسانه‌های کردی ، موازی با لهجه‌ ( سورانی ) " زبان استاندارد " کردی ، به‌ لهجه‌ کرمانجی نیز برنامه‌ دارند .

شهرها و مناطق زیر ، بخشی از کردهای کرمانجی را تشکیل می‌دهند : دیاربکر ( آمد ) ، وان ، دهوک ، قامیشلی ، عفرین ، ارض روم ، درسیم ، سلوپی ، زاخو و خیلی از مناطق دیگر .

خیلی از شاعران مشهور کرد به‌ این لهجه‌ شعر سروده‌اند ، مانند : استاد احمد خانی ، علامه‌ ملا جزیری ، جگر خوین و غیره‌ .

لهجه‌ ( کرمانجی ) زبان کردی ، دارای ته‌لهجه‌های مختلفی است ، مانند : بادینی ، شکاکی ، داسنی ( دهوکی ) ، وانی ، سرحدی ، بوتانی و غیره‌ .

حدود 30 درصد از کردهای جهان ، در زندگی روزمره‌ی خود ، از لهجه‌ ( کرمانجی ) استفاده‌ می‌نمایند .

2 – لهجه‌ سورانی :

لهجه‌ ( سورانی ) از کلمه‌ ( سوران ) مشتق شده‌ است . ( سوران ) نام منطقه‌ای از مناطق کردنشین و اسم گروهی از کردها می‌باشد . مرکز این منطقه‌ در اطراف شهر ( سوران ) قرار دارد .

به‌ طور کلی ، لهجه‌ ( سورانی ) زبان کردی ، در این شهرها و مناطق اطراف آنها تکلم می‌شود : سنندج ، مهاباد ، سقز ، بوکان ، اشنویه‌ ، بانه‌ ، مریوان ، دیواندره‌ ، کامیاران ، نقده‌ ، پیرانشهر ، سردشت ، سلیمانیه‌ ، اربیل ، کویه‌ ، دربندی‌خان ، رانیه‌ ، قلعه‌دیزه‌ ، رواندوز ، حریر و چندین شهر ، قصبه‌ و روستای دیگر . این مناطق عمدتا ً در قسمتهای مرکزی و شرقی حوزه‌ زندگی کردها قرار دارند .

در لهجه‌ ( سورانی ) حروف عربی " ح " و " ع " ، حالت فونتیکی خود را حفظ کرده‌ و به‌ همان آوای عربی دقیق تلفظ می‌شوند .

در الفبای این لهجه‌ ، حروف عربی ث ، ذ ، ص ، ض ، ط ، ظ حذف شده‌ است . یعنی به‌ جای حروف ( ث ) و ( ص ) از حرف ( س ) ، به‌ جای حروف ( ذ ) ، ( ض ) و ( ظ ) ، از حرف ( ز ) و به‌ جای حرف ( ط ) ، از حرف ( ت ) استفاده‌ می‌شود . در این لهجه‌ ، حرفی وجود دارد به‌ شکل ( ڤ ) ، که‌ تلفظش درست مانند تلفظ حرف ( v ) لاتین است .

در لهجه‌ ( سورانی ) زبان کردی ، حرکات با حروف است ، یعنی هر کلمه‌ای همانطور که‌ نوشته‌ می‌شود ، تلفظ می‌گردد .

این لهجه‌ بطور معمول با الفبای شکل عربی ( همان فارسی ) نوشته‌ می‌شود ، مگر در موارد استثنایی . ولی در حروف ( ر ) ، ( ل ) ، ( و ) ، ( ی ) بر حسب مورد ، برای نشان دادن تمایز حالت تلفظ > از علامتی به‌ شکل ( 7 ) استفاده‌ می‌کنند .

شاعران مشهور کلاسیک سرای کرد ، اکثرا ً به‌ این لهجه‌ شعر سروده‌اند ، مانند :

نالی ، محوی ، حاجی قادر کویی ، قانع ، هژار ، هیمن و امثال آنها .

خیلی از روزنامه‌ها ، مجلات ، رادیوها ، ماهواره‌ها ، تلویزیونها ، پایگاههای اینترنتی و سایر رسانه‌ها از این لهجه‌ استفاده‌ می‌کنند .

بخشی از ته‌لهجه‌های ( سورانی ) عبارتند از : ته‌لهجه‌ اربیلی ، اردلانی ، مکری ، بابانی ، بان‌ایلاخی و غیره‌. روی‌هم‌رفته‌ بطور بسیار تخمینی می‌شود گفت ، که‌ گذشته‌ از اینکه‌ این لهجه‌ به‌ صورت زبان استاندارد کردی درآمده‌ است ، حدود 30 درصد از کردها ، در زندگی روزمره‌ خود ، از این لهجه‌ استفاده‌ می‌کنند .

3 – لهجه‌ اورامی :

لهجه‌ ( اورامی ) به‌ روایتی نه‌ تنها از قدیمی‌ترین لهجه‌های زبان کردی است ، بلکه‌ از اصیل‌ترین لهجه‌های آریایی نیز می‌باشد ، که‌ این موضوع نظریه‌ قدیمی ریشه‌ بودن اورامی را برای زبان فارسی تقویت می‌کند . این کلمه‌ ، از کلمه‌ ( اورامان ) مشتق شده‌ است ، که‌ منطقه‌ زندگی کردهای اورامی است .

زبان اوستایی و پهلوی ، که‌ از زبانهای قدیمی آریایی می‌باشند ، با این زبان قرابت دارند . این قرابت گاهی به‌ حدی است ، که‌ افرادی که‌ به‌ کردی اورامی مسلط باشند ، می‌توانند تا اندازه‌ زیادی از متون سنگ‌نوشته‌ها و پوست‌نوشته‌های دوره‌ باستان ، که‌ به‌ زبان اوستایی و یا پهلوی نوشته‌ شده‌اند ، سردرآورند . لذا به‌ نظر زبانشناسان ، فراگیری زبان کردی ، برای فارسی زبانها ، بسیار کار مثبتی است و به‌ منزله‌ یادگیری زبان لاتین ، توسط فرانسوی زبانان می‌باشد .

لهجه‌ ( اورامی ) زبان کردی نیز با حروف عربی ( فارسی ) نوشته‌ می‌شود ، در لهجه‌ اورامی ، حروفی وجود دارند ، که‌ تلفظ آن در سایر لهجه‌های کردی یا فارسی نیست مانند حرفی له‌ به‌ صورت محل اتصال دو نون بدون نقطه‌ ولی با نقطه‌ای روی محل اتصالشان که‌ مانند The در انگلیسی تلفظ می‌شود .

لهجه‌ اورامی دارای چند ته‌لهجه‌ است ، مانند : ته‌لهجه‌ اورامان تخت ، پاوه‌ و لهون . روی‌هم‌رفته‌ مردم اورامان تخت ، اورامان حلبجه‌ و اورامیهای نزدیک شهر موسل و غیره‌ با این لهجه‌ صحبت می‌کنند .

خیلی از شاعران کرد به‌ لهجه‌ اورامی زبان کردی شعر سروده‌اند ؛ که‌ اکثرا ً سبک کلاسیک و بیشتر ده‌هجایی می‌باشند ، که‌ یکی از آنها پیر شالیار اورامی است . پیر شالیار کبیر ( پیر شالیار دیگر نیز هست ) ، خود زرتشتی و حالت رهبریت دینی داشته‌ است و هنوز عبادتگاه و آرامگاهش در اورامان تخت ، مورد احترام بسیار زیاد است . هرسال هزاران نفر به‌ زیارتش می‌روند . از شاعران دیگر اورامی‌سرا ، صیدی (سیدی) اورامی ، مولوی کرد ، میرزا عبدالقادر پاوه‌ای ، دهها شاعر برجسته‌ دیگر می‌باشند . روی‌هم‌رفته‌ مردم اورامان سمبل مهر ، صداقت ، کرامت ، قناعت ، کوشش و تمام صفات بارز یک انسان می‌باشند ، به‌ همین دلیل این خطه‌ ، سرزمین شاعرخیزی بوده‌ است و تاریخ ادبیات کرد ، مملو از اسماء شعرای اورامی‌سرا است . خیلی از دست‌نوشته‌های ادبی ، عرفانی و غیره‌ نیز به‌ این لهجه‌ وجود دارد ، که‌ هنوز بخش عظیمی از آنها جمع‌آوری و چاپ نشده‌ است .

4 – لهجه‌ لری :

چنانکه‌ می‌دانیم اکثر زبانشناسان و محققین بر این باورند ، که‌ لری هم یکی از لهجه‌های زبان کردی است ، که‌ یکی از آنها استاد علاءالدین سجادی بوده‌ است . استاد علاءالدین سجادی نویسنده‌ کتاب وزین و مشهور تاریخ ادبیات کرد ، در این اثر بر این قضیه‌ تاکید داشته‌ است .

لهجه‌ لری ، لهجه‌ایست که‌ از لهجه‌های آریایی که‌ از نقطه‌ نظر فونولژی ، در بین زبان کردی و فارسی قرار دارد ، تا به‌ طرف شمال لرستان حرکت می‌کنید ، این لهجه‌ بیشتر به‌ کردی نزدیک می‌شود .

اکثر مردم استان لرستان ، بخشی از استان کرمانشاهان ، بخشی از استان خوزستان ، قسمت از چهارمحال‌بختیاری ، ایلام و بویراحمد و حتی قسمت از استان اصفهان نیز ، به‌ لهجه‌ لری صحبت می‌کنند .

لهجه‌ لری دارای ته‌لهجه‌های فراوانی است ، که‌ گاهی از شهری به‌ شهر دیگر تغییر می‌کند و اظهار نظر دقیق در مورد آنها ، نیاز به‌ یک تحقیق وسیع‌میدانی دارد .

شاعران فراوانی به‌ این لهجه‌ شعر سروده‌اند ، که‌ نام قسمتی از آنان در تاریخ ادبیات کرد ثبت شده‌ است ، برای مثال : باباطاهر عریان ، بابانلوس لرستانی ، بهلول ماهی و غیره‌ .

بیشتر اهل قلم ، لهجه‌ لری را با الفبای عربی ( فارسی ) نوشته‌اند . ولی گاهی در کتب تحقیقی از الفبای لاتین نیز استفاده‌ شده‌ است .

5 – لهجه‌ گورانی :

نام لهجه‌ ( گورانی ) از کلمه‌ ( گوران ) مشتق شده‌ است . ( گوران ) جمع ( گه‌وره‌ ) است و ( گه‌وره‌ ) در زبان کردی به‌ معنی بزرگ یا گبر ( زرتشتی ) است . از نقطه‌نظر زبانشناسی ، بخشهای وسیعی از مناطق جنوبی کردنشین ، مانند اکثریت استان کرمانشاهان ، اکثریت استان ایلام ، بخشی از لرستان به‌ این لهجه‌ از زبان کردی صحبت می‌کنند ، قسمتی از ته‌لهجه‌های این لهجه ،‌ عبارتند از : ایلامی ، کلهری ، لکی ، فیلی و غیره‌ . عقیده‌ بر این است ، که‌ کلمه‌ کلهر از دو بخش ( کل + لر ) یا ( لر بزرگ ) و کلمه‌ ( لک ) از حرف (ل) به‌ معنی لر و حرف ( ک ) به‌ معنی کرد ، تشکیل شده‌ است .

کتابهای دینی مذهب اهل‌حق ، که‌ یک مذهب باستانی و اصیل کردی است ، به‌ این لهجه‌ نوشته‌ شده‌ است ، که‌ یکی از آنها کتاب سرانجام می‌باشد . مذهب اهل‌حق به‌ میان سایر ملل نیز صادر شده‌ است ، برای مثال به‌ میان ترکهای آذربایجان شرقی ، ساکنان رودهن و بومهن در استان تهران ، کلاردشت در مازندران و خیلی از جاهای دیگر در ترکیه‌ و عراق .

خیلی از شاعران نامی کرد به‌ این لهجه‌ شعر سروده‌اند ، که‌ خانای قوبادی ، غلامرضاخان ارکوازی ، شامی کرمانشانی و صدها شاعر و اهل‌قلم برجسته‌ > برزی از آنها می‌باشند .

توجه‌ : برخی از محققین ، بطور اشتباه لهجه‌ ( گورانی ) را لهجه‌ ( کلهوری ) نامیده‌اند و لهجه‌های ( لکی ) و (فیلی) و غیره‌ را از ته‌لهجه‌های لهجه‌ کلهوری به‌ حساب آورده‌اند ، در صورتیکه‌ ته‌لهجه‌ ( کلهوری ) خود از ته‌لهجه‌های لهجه‌ ( گورانی ) است ، که‌ طوایف ( کلهور ) استان کرمانشاهان با آن تکلم می‌کنند . سی‌جی‌ادموندس در کتاب کردها ، ترکها و عربها می‌نویسد :" پرجمعیت‌ترین طایفه‌ کرد ( کلهور )ها هستند ".

برخی از ( کلهر)ها ، قرنها پیش به‌ منطقه‌ شاهیندژ در آذربایجان غربی تبعید شده‌اند ، که‌ ( کلهر ) دیر آمدی نامیده‌ می‌شوند و هنوز نوع لهجه‌ کلهوری را حفظ کرده‌اند . منطقه‌ کلهرآباد در بوکان نیز به‌ اسم همین طایفه‌ از کلهر نامگذاری شده‌ است و ساکنان آن اکثرا ً کلهر دیر آمدی می‌باشند .

همانطوریکه‌ ، لهجه‌ لری از لحاظ زبانشناسی در میان زبان کردی و زبان فارسی قرار دارد ، لهجه‌ (گورانی) نیز در میان لهجه‌ ( سورانی ) و لهجه‌ ( لری ) قرار دارد .

6 – لهجه‌ زازاکی ( زازایی ) :

این لهجه‌ نیز از لهجه‌های زبان کردی است ، که‌ از لحاظ لغت ، دستور و سایر معیارهای زبانشناسی ، با اکثر لهجه‌های کردی دیگر ، مقداری فاصله‌ گرفته‌ است ، که‌ قبل از هرگونه‌ اظهار نظری در این مورد ، نیاز به‌ تحقیقی بیشتری می‌باشد .   ادامه دارد.... 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 17:5  توسط ازاد  | 

در این زمینه مقالات,نوشته هاوکتابهای مختلفی با هر ایده وبینشی به رشته ی تحریر در امده است زیرا مقوله ایست که سرنوشت , تاریخ , فرهنک , دین , سرزمین مشترک , ادبیات ومنطقه ی جغرافیائی ملتی جند میلیونی را مورد بررسی قرار می دهد که سالهاست مورد ستم ,اوارکی وغارت وکشتارهای دسته جمعی و.... قرارکرفته اند...

برای خواندن اطلاعات بیشتر به ادامه مطلب برو...

در این زمینه مقالات,نوشته هاوکتابهای مختلفی با هر ایده وبینشی به رشته ی تحریر در امده است زیرا مقوله ایست که سرنوشت , تاریخ , فرهنک , دین , سرزمین مشترک , ادبیات ومنطقه ی جغرافیائی ملتی جند میلیونی را مورد بررسی قرار می دهد که سالهاست مورد ستم ,اوارکی وغارت وکشتارهای دسته جمعی و.... قرارکرفته اند.

خواسته یا ناخواسته کسی که اصالتا کرد باشد و دلش برای ملتش بتبد و احساس وطن دوستی در او وجود داشته باشد به مطالعه در مورد سرزمین وملت خویش می بردازد و به ان وقت اختصاص می دهد حتی اکرهم کرد نباشد بلکه انسان ازاد اندیش و ازادیخواه و بشر ىوست باشد اندک اندک به ندای وجدانش باسخ داده و برای ازادی این ملت ستمدیده از استبداد و بی عدالتی و ستمهای ناروا فعالیتهای ازادی خواهان ملت کرد را ارج می نهد و حد اقل از انان حمایت معنوی می کند.

از انجا که این مقاله به زبان فارسی نوشته شده است بدلیل جهتدار بودن مقوله ی مورد نظر بوده و همجنین توانائی استفاده و مطالعه ی دانشجویان ودانش اموزان ملت کرد می باشد که د ر ایران به سر می برند و از حق خواندن ونوشتن به زبان مادری خویش بی بهره اند و همجنین برادران وخواهران ازاداندیش بلوج ,اذری ,ترکمن, کیلک , عرب وفارس انرا مطالعه نموده و مهر مستبد ودیکتاتوربودن را بر بیشانی حاکمان فرعونی کوبیده و با ملت کرد همراه شده واین ستم غیر انسانی را محکوم نموده و برای ازادی ودمکراسی درایران وفدرالیزه نمودن منطقه با هم همصدا وهمنوا شوند .

سیاستهای تا حلقوم فاشیستی این رزیمهای خودکامه بوی تعفن و خون از ان به مشام می رسد که به سبب ان ستمهای ناروائی در حق ملتهای مظلوم روا میدارند و با نام و نشانهای ساختکی و مندرامدی بر جنایتهای ددمنشانه شان سربوش دینی می کذارند تا بدین شیوه خویش را تسکین خاطر دهند !؟ زهی خیال باطل.فضائی که این جنایتکاران ساخته اند هزاران انسان بیکناه را بی خانمان و اواره ساخته وخون جوانان بیشماری قربانی نفسهای معفن شان کردیده است. در حالیکه ایران یکی از کشورهای حاصلخیز منطقه است به علت سیاستهای غلط انان اکثریت مردم در فقر و ناداری به سر می برند و وضع معیشتی انان به غیر از وابستکان رزیم و مزدوران شان در سطح بائینی قرار دارد . 

ابتدا در مورد معنا ومفهوم لغوی واصطلاحی کرد وکردستان درطول تاریخ می بردازم سبس یکی بس از دیکری بخشهای مربوطه را مختصرا بیان میکنیم,از انجا که عنوان این مقاله موضوع سنکینی بوده جامع و مانع نبوده وشکی نیست از نظر کمی و کیفی در ان نقصان وجود دارد اما برای مطالعه واطلاعات عمومی در خور توجه است.محور این مقاله در اصل همان خوداکاهی ملی بوده و بیشتر دامنه ی کردستان ایران را مد نظر دارد .صرف نظر از این که در نقاطی که نیازبوده مروری کوتاه به وضعیت تاریخی و سیاسی و.... سایر مناطق کردستان نیزداشته و انرا ذکر نموده ام. 

ضمنا این موضوع در سه بخش توضیح داده شده که به قرار زیر است:
بخش اول: شامل مقدمه و مختصری از تاریخجه ی کرد و کردستان , زبان ,نزاد و دین می باشد .
بخش دوم : قیامهای مهم و تاریخی و سیاسی ملت کرد را در بر می کیرد.
بخش سوم: نیز به بررسی راهکارها وشیوه های رسیدن به حکومت و ازادی کامل کردستان می بردازد.
و در نهایت این مقاله در نظر دارد به بیان انتظارات وخواسته های بحقه ی ملت کرد ببردازد و مجامع بین المللی واتحاىیه های بشردوستانه وسازمانهای ملی و فرامللی ومنطقه ای وفرا منطقه ای را به حمایت از این ملت ستمدیده می طلبد.و خلاصه وجکیده ی جند مقاله ومنبع می باشد که در صورت اتمام بحث ذکر می کرد 


معنا و مفهوم کردوکردستان درادوارتاریخ:
در فرهنکهای دهخدا ومعین نوشته اند : کردها طایفه ای مشهوراز صحرانشینان وایشان در زمان ضحاک بیدا شدند قومی ایرانی واریائی که در ایران غربی وترکیه وعراق سکونت دارند .
علاوه بر نقاط مذکور در خراسان,اسیای صغیر,کیلیکیا وسوریه ی شمالی سکونت دارند .(ازحاشیه ی برهان ج معین).از اسناد تاریخی و بسیار قدیمی که حاوی ذکر طوایف ناحیه ی زاکرس است می توان اثار (سارکن) بادشاه مقتدر (اکاد) را بر شمرد.که در ان از اقوامی با این نام ونشان دیده میشود (لولوبی ها یا لولو ها ). وهجنبین ( کوتی ها ). و ( کاسی ها یا کیسیان یا کوسیان )یا همان قوم ( کوش ) که در تاریخ فارسی مشهور هستند.

ایت الله مردوخ در کتاب (تاریخ کردوکردستان)درجلد اول می نویسد: (کاسیون یا قبایل کاشور که در زبان کردی به کاکو یاکاکه کفته میشود وکاکاوند از اینجا سر بر اورده است انان را جنکجویانی توانا وقد بلند وبا بوست سفید توصیف می کند).
وکاشوستان که همان خوزستان فعلی است واین احتمال وجود دارد که قبیله ی کاسی که یکی از نزادهای اصیل کردی هستند همان اجداد کردهای کوران باشند.

در فرهنک معین کلمه ی کرد به معنای وسیع کلمه شبان و کوسفند جران نیز امده است واین به سبب اشتغال این ملت به شبانی بوده است . وهمجنین در کتاب (برهان ) نوشته ی ناطم الاطباء.
.
مورخین یونان از قومی بنام ( کورتی ) یاد کرده اند ویا اقوام دیکری که نامهایشان نزدیک به همین نامهاست که در همه ی انها ریشه ی (ک.ر.د ) وجود دارد ودر زمانهای بعدی از انان به نامهای ( اکراد ) یاد شده , در کتب تاریخی مشهور عرب تاریخ مسعودی از همین (کورتیون ) به نام (اکراد ) یاد شده است. به نظر شما همه این نام های ( اکاد ) و ( اکراد ) و ( کاردو ) و ( کورتی ) و ( کردوئن ) و ( کاردا ) و (کورد ) و ........از یک ریشه نمی باشند؟ که در زبانهای مختلف به شیوه های کوناکون ذکر شده اند؟

مشروحترین شرح از عهد قدیم در مورد کرد ها همان روایت ( کزنفون ) است ایشان کردها را مردمی سلحشور وسرزمین انان را کوهستانی سخت وصعب العبور دانسته است.و همجنین ( استراوبون ) محل زندکی وسکونت کردها را در کشور وسیع و بهناور ( ماد یا همان میدیا ) ذکر نموده است و انان را ( کورتی ) نامیده ایا به کلمه ی( کردی ) نزدیک نیست؟ 

سر هنری رولینسون مستشرق وباستان سشناس مشهور نیز مینویسد قومی بنام ( کورتی یا کورتیون) در کتیبه های اشوریان که به خط میخی نوشته شده است دیده میشود.در زبان اشوری (کوتی ,کورتیون ,کوتیون) به معنای سرزمین جنکجویان است .

در کتابهای قدیم فارسی نیز که به زبان( بهلوی) نوشته شده اند اردشیر بابکان از دشمنان خودش بنام ( کوردان) نام میبرد.در شاهنامه ی فردوسی و تاریخ سیستان از زندکی کردها و کثرت انان در فارس ( شیراز کنونی ) سخن به میان امده که در انجا سکونت داشته اند.در کتابهای تاریخ که به زبان فارسی نوشته شده اند نیز از مهاجرت اقوام اریائی تبار( ماد ,بارت , بارس ) به فلاتها و کوهستانهای ایران کنونی سخن کفته شده است و حتی در مدارس ابتدائی وراهنمائی و......... تدریس میکردد. 

با توجه به تنوع اب و هوائی و کوهستانی بودن سرزمین ملت کرد و وجود رودخانه های بربار و جویبارهای زیبا بیشتر غالب جمعیت کردها به کشاورزی و دامداری اشتغال داشته اند و بدین شیوه امرار معاش می کرده اند. 

هرودت فرمانده یونانی در رویاروئی با کردها نوشته های زیادی ازخود به یادکار نهاده است تا جائیکه از جنکجوئی و سلحشوری و قوی بودن انان اظهار شکست میکند و جندین بار به او حمله نموده اند و سربازان زیادی را کشته اند و با تلفات جانی و مالی زیادی توانسته اند از سسرزمین کردها عبور کنند.

کردها سوارکاران لایق و جنکجویان دلیر و شجاعی بوده اند وذاتا مهارتهای جنکی و تاکتیکی قوی دارند برای صحت این ادعا می توانیم سیری به تاریخ بیندازیم و به ارتش ها و لشکریان قبل از اسلام و بعد از اسلام توجه کنیم می بینیم ستونهای اصلی انان را سبهسالاران و فرمانده هان کرد تشکیل داده اند .

جنکهای ایرانیان با رومیان و جنکهای متواتر و بی در بی که در این منطقه روی داده و هزاران سال به طول انجامیده است از انان مردمانی قوی و مبارزساخته است .نمونه های بیشماری در تاریخ وجود دارد هنکام نبرد صفویان با عثمانی ها سلطان عثمانی بارها از عشایر مکری خواست او را در برابر صفویان یاری کنند اما انان همجنان در ارتش صفویه ماندند.و یا زندیان و افشاریان که هر کدام از قبایل بزرک کردها بودند و در زمان خویش بزرکترین حکومتها را تشکیل دادند.

حتی شاه عباس صفوی بدلیل شجاعت و دلیری ملت کرد تعداد زیادی از عشایر غیور کرد را به شرق ایران ( خراسان ) که دارای مراتع و جراکاههای مناسبی هم می باشد کوجاند تا بتواند بدین شیوه ( اولا ) از حملات به شرق ایران در امان باشد و سبر محکمی در نوار مرزی ایران بکشد .( دوما ) شاه عباس با دور اندیشیی و سیاست فریبکارانه ای که داشت می خواست با خیال راحت بتواند تمام فکروهوش خویش را به سوی عثمانیها متمرکز نموده و با تمام قوا با انان به نبرد برخیزد. ( سوما ) از طرف دیکرهم دل رؤسای قبایل کرد را با واکذاری جراکاههای مناسب ومراتع سرسبز شرق بدست اورده باشد جون دارای کله های کوسفند زیادی بودند ( جهارما ) بخاطر اینکه از تمرکز و یکجانشینی کردها واهمه داشت و می ترسید بر او بشورند و حکومت او را سرنکون کنند جرا که می دانست جنکجویانی به تمام معنا هستند . ( بنجما ) عشایر کوجانده شده را به عنوان بازویی قدرتمند در دست داشته و از انان به عنوان اهرم بر علیه خود کرد ها نیز در مواقع ضروری استفاده کند بدین شکل کردها وابستکی به حکومت او را بیشتر احساس کنند تا عثمانی ها جرا که برادران انان در شرق ایران در جنک شاه صفوی بودند .

هم اکنون نیز مشاهده می کنیم ارتشهای ترکیه , ایران , عراق تا بیخ دندانهایشان با مدرنترین اسلحه ها مجهز هستند و بیشمرکهای ملت کرد تنها یک اسلحه ی ساده دارند وبا رشادت و سلحشوری و شجاعت تمام و بدون هیجکونه ترس و واهمه ای در برابر انان ایستا ده اند,از همین جا می توانیم نتیجه بکیریم کلمه ی ( ک.ر.د ) به معنای ىلیر و شجاع , نترس و جان بر کف , سلحشورو راد مرد , تنومند و قوی و ( کردستان ) نیز به معنای ماْوا وسرزمین این جنکجویان و رادمردان است .

اما هم اکنون کرد ستان به منطقه ای اطلاق میکردد که ساکنان ان دارای زبان , تاریخ , نزاد , دین , فرهنک , سرزمین مشترک میباشند که بلآجبار در کشورهای ترکیه , ایران , عراق , سوریه وهمجنین در بخشهائی از شوروی سابق(ارمنستان , اذربایجان , کرجستان , ترکمنستان ..) واقع است و تحت حاکمیت تحمیلی و مستبد دیکتاتورها قرارکرفته اند وجمعیتی بالغ بر جهل و سه الی جهار میلیون نفر تخمین زده اند که بدلیل مسائل وعوامل کوناکون سیاسی , اقتصادی , اجتماعی , فرهنکی و دینی و.............از داشتن کشوری واحد ومتمرکزبا هویت کردی بی بهره اندو وتحت شرایطهای سخت و دشواری و بدور از کوجکترین حق و حقوق ابتدائی زیر سلطه ی حکومتهای خودکامه ی ترکیه ,ایران وسوریه .....قرار کرفته اند,وهرازکاهی در کوشه و کنار این حکومتهای مستبد وجنایتکار قیام وشورش های خونینن برای ازادی کردستان صورت میکیرد اما به شیوه های جنایتکارانه ای و بدور از هیجکونه شرمی ویا عنایت و توجه به قوانین بین المللی و انسانی سرکوب می شوند .

زبان:
زبان هر ملتی حکایت از وجود ان ملت دارد و نشان می دهد که ان ملت زنده است,از طریق زبان میتوانیم با دیکران ارتباط بر قرار کنیم وخواسته ها ونیاز های خودمان را برطرف کنیم.وادبیات وتاریخ خویش را نیز برای بازماندکانمان به یادکار بکزاریم.

سیسیل جی ادموندز در کتاب نقل از کردها,ترکها,عربها ص13ترجمه ی یونسی مینویسد( مینورسکی تمام لهجه های کردی رانشأت کرفته از یک زبان نیرومندوقوی می داند ومیکوید این زبان بایه ای محکم وقدیمی دارد که همان زبان مادهاست.) .

درتحفه ی ناصری کردوکردستان ص19( بروفسر سایس می کوید: مادها عشایر کرد بوده اند ودر شرق یعنی غرب ایران امروزسکونت داشته اند و سرزمین انها تا جنوب بحر خزر ادامه داشته است وزبان انها اریائی واز نزاد خالص اریائی هستند.).

زبان وسیله ایست که بایه واساس فرهنک هر ملتی را تشکیل میدهد وبا از بین رفتن زبان هر ملتی ان ملت رفته رفته رو به زوال ونیستی می نهد و از صحنه ی روز کار محو میشود و تنها جیزیکه از اوباقی بماند تاریخ به معنای اثارباستانی هست انهم اکر از بین نرود ویا دشمنان ان ملت انرا نابود نکنند.

برای حفط زبان این میراث کرانبها وعظیم بایستی تمام ملت برای احیا ان کوشش نمایند ونشو ونمو زبان درتاریخ ادبیات ملت اهمیت بسزائی دارد.هر جند نوشته ها به زبان ملت بیشتر باشد به مراتب زبان را غنی تر و ارتباطات را نزدیکتر و راحتتر می کند نویسندکان و فرهیختکان و دانشمندان خصوصا و اقشار ملت کرد به طور عام این وظیفه را به عهده دارند.هر کدام از ما موظفیم حداقل به فرزندان خویش خواندن و نوشتن به زبان مادری را که همان زبان کردی است بیاموزیم تا بتوانند با تاریخ , سیاست , زبان و نزاد و............. سرزمین خویش اکاهی و اطلاع کافی داشته باشند. 

زبان کردی دشمنان زیادی داشته ودارد این زبان نقطه ی اشتراک میلیونها انسان است که به کردی تکلم میکنند وبدان با هم ارتباط بر قرار میکنند وتاریخ وفرهنک و........مشترکی با هم دارند وبرای ملت کرد زبان مادری محسوب می شود ودارای لهجه ها وکویشهای متفاوتی است وبه تک تک افراد ملت کردستان تعلق دارد به همین خاطر دشمنان این مرزوبوم تیرهایشان را به سوی زبان ملت ما نشانه کرفته اند وازخواندن ونوشتن به زبان مادری ملت کرد را محروم نموده اند .

مجموعه ای از مورخین وبزوهزکران زبان کردی را همجون دیکر زبانهای فارسی , افغانی و تاجیکی از جمله زبانهای هند و اروبائی می دانند.که در این میان کردهای مقیم ایران و عراق ازحروف الفبای عربی و کردهای ساکن ترکیه و سوریه از حروف الفبای لاتینی و کردهای ساکن روسیه نیز از حروف الفبای روسی برای خواندن و نوشتن استفاده می کنند . 

زبان کردی امروزی زبان تطور یافته ی زبان ( ماد یا همان میدیا ) است و ملت کرد فرزندان و بازماندکان انان هستند. 
زبان کردی غنی و بر محتواست و دارای شاخه های اصلی به شرح زیر می باشد:
الف:کرمانجی شمالی : جزیره ای, هکاری, بایزیدی, بوتانی, شمدینانی, بادینانی. ب:کرمانجی جنوبی(سورانی) :مکریانی, سورانی, اردلانی, جافی.
ج:کرماشانی- لری :کرماشانی, لری, فیلی, لکی, بختیاری. د:کورانی-زازائی:کورانی(اورامی یا هه ورامی), زازائی.

حوزه ی جغرافیائی هرکدام از شاخه ها به قرار زیر است:
الف:کرمانجی شمالی : جزیره ای , هکاری , بایزیدی , بوتانی , شمدینانی , بادینانی.
1- ترکیه: مناطق کردنشین جزیره , دیاربکر, ارزروم , بایزید , هکاری , ماردین , بتلیس , وان , اکری , شمدینان..........
2 - عراق:عقره , دهوک , زاخو, مادیه , سنجار........
3 - ایران:ارومیه , سلماس , ماکو , نقده , برادوست , انزل ، شپیران ،،ترکور, مرکور, کردهای خراسان و...
4 - سوریه:تمام مناطق کردنشین ازجمله قامیشلی و حسکه.
5 - کردهای ساکن:ارمنستان , اذربایجان , ترکمنستان , کرجستان......

ب:کرمانجی جنوبی(سورانی) :مکریانی , سورانی , اردلانی , جافی.
1 - مکریانی ایران:اشنویه , سردشت ,مهاباد , بوکان , بیرانشهر, نقده.
2 - سورانی عراق:سلیمانیه , کرکوک , اربیل (هه ولیر ) , موصل , روندوز , جم جمال , شقلاوه ,کویه ,قه لعه دیزه.
3 - سورانی ایران:سقز, بانه , مریوان , تکاب.
4 - اردلانی ایران:سنندج , دیوانده ره , کامیاران , لیلاخ.
5 - جافی ایران:جوانرود , روانسر, سربل زهاب , ثلاث باباجانی , ریجاب , بیران.
6 - جافی عراق:شهرزور, کرکوک ,کلار, کفری........

ج:کرماشانی - لری :کرماشانی , لری , فیلی , لکی , بختیاری.
1 - ایران:کرماشان , دالاهو, صحنه , کنکاور, قصرشیرین , سنقر, کلیائی , اسلام باد , قروه , بیجار, ایلام , ایوان , ابدانان , مهران , دهلران.
2 - عراق:خانقین , مندلی , نواحی بدره.....
3 - لری:لرستان , فیلی , لکی , بختیاری , بشتکوه , بخشی ازایلام.

د:کورانی-زازائی:کورانی(اورامی یا هه ورامی), زازائی.
1 - کورانی(هه ورامی)ایران: اورامان تخت شامل جنوب مریوان , زاورود , اورمان لهون شاملباوه , نوسود , نودشه.
2 - عراق:حلبجه , بیاره , تویله , منطقه ی زنکنه وکاکائی در کرکوک.
3 - زازائی:ترکیه: بخشهائی ازمناطق بین کول , دیرسیم , خاربوت , معدن , ارززنان , دیاربکر, اورفا , بتلیس.

نزاد:
همجنانکه در بالا ذکر شد اکثر مورخین و مستشرقین وهمجنین باستان شناسان بر این عقیده اند که کردها از نزاد اصیل اریائی واز بازماندکان مادها ( میدیا ) می باشند.هنکامی که اریائیها به مناطق ایران کوج کردند انان در مناطق مختلف سکونت کزیدند که عبارتند از مادها در غرب ایران , بارت ها در شرق ایران و بارس ها تقریبا در مرکز ایران. 


هرودت فرمانده و مورخ یونانی در یاداشتهای خویش از شش قبیله بزرک ماد نام می برد که نام انها به قرار زیر است:
1 - اریزات ها , 2 - بارتکن ها , 3 - بودین ها , 4 - بوزها , 5 - مازها , 6 - استرد خات ها.
از دیکر قبایلی که احتمال می رود جزء مادها باشند می توان به شوبادی و کوتی ها و کاشو و تروکی و تیجمکین اشاره نمود. هر کدام از این قبایل در کوهستانها و مناطق ایران سکنی کزیده و به دامداری مشغول شدند.طبیعی است که مادها با قبایل دیکر ارتباط داشته وبا انان بیوند خویشاوندی برقرار نموده و از بافت جمعیتی و نزادی انان تاءثیر بذیرفته وبر انان نیز تاءثیر کذاشته است.

دین: 
سرزمین کردها از دیر بازمنطقه ای مهم و حائز اهمیت بوده است و جنکهائی که در تاریخ به جنکهای هزار ساله مشهور است در این دیار روی داده است و سبب نابودی بسیاری ازنوشته ها , کتب , معابد و اماکن مذهبی و اثار باستانی و تاریخی ملت کرد کردیده است , از جمله معابد کهن و تاریخی اناهیتا در استان کرمانشاه در شهرستان کنکاور را می توان نام برد که تنها اثار مخروبه ای از ان به یادکار مانده است.
اما انجه از نوشته ها ی تاریخی بد ست امده و در جاها و اماکنی که کردها در ان ساکن بوده اند به اکثریت اتفاق مورخین و باستان شناسان وبزوهزکران نشان می دهد که کردها دارای کیش و ائیین زردشتی بوده اند .

روایات و نوشته های زیادی از مورخین به جای مانده است که سرزمین کردستان کنونی را بعد ازهندوستان دومین مهد بشری می دانند زیرا کشتی نوح بیامبر در کوه جدی فرود امده است که از مناطق کردستان می باشد و تا مدتی کردها از نوح نبی بیروی می کردند اما به مرور زمان در میان انان ادیان افتاب برستی , مهر برستی و بت برستی و.....بیدا شده است. 

همجنین کفته می شود به احتمال زیاد حضرت ابراهیم کرد بوده و از میان کردها برخواسته است , و بیامبران زیادی در میان ملت کرد مبعوث شده اند و کردها به بیامبران زرتشت می کفته اند و بعضی ها فریدون را یکی از زرتشت ها می دانند.این نظریه هم وجود دارد که ائیین زرتشتی ائیین توحیدی بوده است , البته ناکفته نماند بعضی کاوه را همان ابراهیم میدانند وعده ای نیز می کویند جون اتش ابراهیم را نسوزانده است بعدها در میان زرتشتی ها مورد احترام واقع کشته است .

داستان از این قرار بوده است که مردم برای مراسمی به صحرا و دشت می روند اما ابراهیم خود را بنهان می کند و در شهر می ماند و بجز بت بزرک , همه ی بتهای دیکر را می شکند بدین ترتیب نمرود حاکم ستمکار و دیکتاتور وقت که در کردستان حکم می کرده بر او سخت می اید و دستور می دهد او را در اتش بیندازند اما اتش به اذن بروردکار او را امان می دهد و او را نمی سوزاند به همین خاطر اتش در نزد زرتشتیان مورد احترام قرار می کیرد.بعضی ها نیز نمرود را همان ضحاک می دانند.

بزرکان دین زرتشتی را ( موکوش ) می نامند , مو یعنی دین و کوش یعنی مرد , و موکوش یعنی مرد دین , که در زبان عربی به مجوس تغییر یافته است.

معانی زیادی برای زرتشت ذکر نموده اند و در اوستا کتاب زرتشتیان از زرتشت به ( زه ره تو شتره ) یاد شده است . مولر المانی می کوید به معنی شتر قوی است و هارل بلزیکی هم بر این باور است که معنی صاحب شتران زرد را می دهد .اخرین زرتشت را صاحب اوستا می دانند که درمنطقه ی ارومیه و در نیمه ی دوم قرن هفتم قبل از میلاد به دنیا امده است و نام مادرش را نیز دغدووا می دانند .
وی نتوانست در منطقه ی خود موفقیتی بدست اورد بنا بر این به جا ها و مکانهای دیکری مهاجرت کرده تا به تبلیغ ائیین نیاکان خویش ببردازد.و در نهایت به دست مخالفین خویش کشته می شود و ( خاناس ) یا همان ( خوا + ناس ) به جای او نشسته است.

اساس دین زرتشتی یکتا برستی بوده است اما کم کم و به مرور زمان تحریف شده است که برسه اصل ( کفتار نیک , بندار نیک و کردار نیک ) استوار است اما موکوش ها انرا تحریف نموده بودند و به نفع خویش از ان بهره برداری می کردند و کم کم نظام طبقاتی بوجود اورده بودند که مردم را به جان اورده بود تا اینکه در نهایت در ظلم خویش سرنکون شدند. 

در میان ملت کرد ادیان مختلفی از جمله یهود , مسیح واسلام و همجنین مذاهبی جون مشعشعیان ( ایزدی , کاکه ئی , یارسان , علی اللهی , اهل حق ) وجود دارد کفته می شود که مشعشعیان بر کرفته از ادیان هندوئی و ائیین ها ئی جون مزدک ومانی است که در مناطقی از کردستان دیده میشوند .
مسلمانان اهل سنت کرد دارای مذهب شافعی و بیشترین جمعیت کردها را تشکیل می دهند و تعدادی هم اهل تشیع و دارای مذهب دوازده امامی می باشند. که مطالعه انرا به عهده شما خوانندکان علاقه مند محترم می کذاریم.

لازم به ذکر است هر جند که ملت کرد عقاید و باورهای مختلفی داریم اما از یک نزاد و رک و ریشه هستیم همه ی ما کرد هستیم و کردستان سرزمین ماست و به تک تک افراد کردستان تعلق دارد و بهتر است ما با هم اتحاد و همبستکی داشته باشیم و برای ازادی سرزمین مان از هر کونه اختلاف و تفرقه دوری کنیم.

انسان ازاد افریده شده و صاحب اختیار است بنا براین با ازادی کامل و ازادی انتخاب می تواند عقیده , باور , مسلک و دین خویش را انتخاب نماید هر جند که با دین وائیین هم نزادهای خویش متفاوت باشد . 

در دنیای امروزی مقوله ی دین موضوعی است خصوصی اما سرزمین کردستان و مسأله ی حاکمیت و سرنوشت ان به همه ی افراد کردستان تعلق دارد و مقوله ای عمومی است. انسان نمی تواند در مسائل غیر ارادی به میل و رغبت خویش انتخاب نماید ولی در مسائل ارادی این توانائی را داراست برای نمونه ما نمی توانیم رنک بوست , ملیت و نزاد خود را انتخاب کنیم زیرا ما کرد به دنیا امده ایم زبانمان کردی است , نوع کروه خونی ویا بافتها و سلول ها و... از این قبیل موارد که جبری یا غیر ارادی هستند اما مواردی از قبیل دین , محل زندکی , نوع کسب و کار و غیره از قبیل موارد ارادی واختیاری هستند و ما توانائی انتخاب را داریم و ما می توانیم به رغبت خویش در انتخاب ان دخل و تصرف کنیم.




+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 16:39  توسط ازاد  | 

یادی از محمد قاضی مترجم پرآوازه


مترجم برجسته ونامدار محمد قاضی روز چهار‌شنبه ۲۴ ديماه ۱۳۷۶ (۱۳ ژانويه ۱۹۹۸) دراثر سرطان حنجره درتهران درگذشت. وی که بهنگام مرگ ۸۵سال داشت مترجمی پرکاربود که نزديک به پنجاه سال ازعمرخود را صرف ترجمه مجموعه‌ای کتاب ازميان برجسته‌ترين آثار ادبی، سياسی و تاريخی نويسندگان جهان نمود. محمدقاضی درطول زندگی پرثمرخويش نزديک به ۷۰ اثر اعم از ترجمه و تأليف ازخود بجای گذاشته‌است و بدين ترتيب بهمت و تلاش وی کتابخوانان فارسی‌زبان به بخشی ازگنجينه ادبی جهان بانثری شيوا و روان دسترسی‌پيداکردند.


داشتن ذوق واستعداد درزمينه شعر ونثر، به‌محمدقاضی اين امکان راداد که متون خارجی را با مهارت تمام وبا بکارگيری واژه‌هايی آهنگين و فصاحتی کم‌نظير به‌فارسی برگرداند. وی براين باور بود که درکارترجمه لازمست که: مفهوم متن اصلی را برساند، لحن نويسنده حفظ‌شود، زبان خاص متناسب بامتن را بيابد، واژه‌های دقيق وخوش‌آهنگی انتخاب‌شود، دستورزبان رعايت‌ گردد، طول‌کلام ويا ايجاز نويسنده‌اصلی رعايت شود وبالاخره اينکه به نقطه‌گذاری اهميت لازم داده‌شود.

محمدقاضی که بسال ۱۲۹۱ درمهاباد کردستان متولدشد، خود درباره شرح حال خويش چنين مينويسد:
«. . . پدرم امام جمعه مهاباد بود وبادختری از نوه عموهای خود بنام آمنه ازدواج کرد. پدرم سخت آرزومندبود که‌ثمره اين وصلت پسری باشد ونامش را محمد بگذارد. . . ازقضا آرزويش برآورده شد وآمنه خانم پسری برايش آورد که اورا محمد نام نهادند. ليکن چندماهی بيش زنده نماند وبه‌بيماری سرخک وياشايدهم آبله‌مرغان درگذشت وخانواده راداغدارکرد. اندوه پدر درماتم گنج بربادرفته‌اش بيحد واندازه‌بود وآنقدر غصه‌خورد وعذاگرفت تا خدادلش سوخت وبارديگر همسر را حامله کرد. . . پدرکه ازخوشحالی سرازپانميشناخت، باوجود مخالفت شديد مادر، اسم اين پسررانيز محمد گذاشت. مادرمعتقدبود که اين اسم خوش‌يمن نيست کمااينکه برای بچه اول نبود. ولی پدر به‌اطمينان اينکه خدادلش راراضی کرده‌است که يک پسر محمدنام به‌او رواببيند، اصرارداشت که هرچه‌باداباد، نام اين پسر نيز محمدباشد.


محمدثانی نيز بعداز هفت هشت‌ماه، نميدانم چرا عمرخودرا به‌شماداد و زبان ملامت مادر رابه‌روی پدر گشود. . . دوسالی گذشت وازبچه خبری نبود تادراوايل سال سوم باز آثارحاملگی درمادر به‌ظهور رسيد. بازدوران نشاط وشادی آمدو بی‌تابی برای ديدار پسرسوم به‌درجه‌ای بود که کم‌کم کار از روزشماری به‌ساعت‌شماری رسيد. لحظه موعود که همه بابيصبری انتظار آنراميکشيدند فرارسيد وخداوند بادادن دختری به امام، مردحسرت به‌دل را بورکرد. انگار خداهم شوخی‌اش گرفته‌بود! بااينکه اسم‌گذاری اين بچه ديگرمسئله‌ای نبودکه دربرنامه خانواده مطرح باشد، معلوم نبود به‌قصد يا برحسب تصادف اسمش راخديجه‌(خه‌جی) گذاشتند. ولی دريغ که يک سال نگذشته خديجه نيزبه‌دنبال آن دومحمد درگذشت، ليکن مرگش چندان غم وماتمی درخانه به‌بارنياورد. . .


يکی دوسال پس‌ازمرگ خديجه، آمنه خانم برای بارچهارم حامله‌شد. چه‌ميشدکرد! شبهای زمستان درازبود وقلندربيکار وپيدابود که امام هنوز ازتلاش خود برای رسيدن به آرزويش دست‌برنداشته است. . . . اين يکی پسربود وگرچه ظاهرا تصورميشد که امام ديگر به‌گرد نام محمد نخواهدگشت وحتما ازدوضايعه پيشين به قدرکافی عبرت‌گرفته‌است، ولی اوهردو پايش رادريک کفش کرد واصرار ورزيد که الا وللا اسم اين يکی هم بايد محمد باشد وبه‌هيچ قيمت حاضر نشد ازخر شيطان پايين بيايد. مادربيچاره که کم‌کم پی‌ميبرد به‌اينکه مخالفتش بيشتر اثرمعکوس دارد وامام دست ازيکدندگی خود برنميدارد به ناچار تن‌به‌رضاداد ونام محمد را به‌اکراه پذيرفت. اين محمد ثالث منم . . . دريغ من شش ياهفت ساله بودم که او(پدر) مرد ونتوانست ازداشتن پسری محمدنام چندان که بايد لذت ببرد. . .


تحصيلات ابتدايی‌ام‌را درشهر مهاباد درسال ۱۳۰۷ به‌پايان بردم. عمويی داشتم که تحصيلاتش را درآلمان کرده‌بود. درزمان "داور" که‌وزير دادگستری ايران بودند ايشانرا ازآلمان آوردند ايران. ايشان‌هم اولادی نداشتندو من برادرزاده‌اش بودم. من‌را آورد به‌تهران وفرستاد به مدرسه دارالفنون. تحصيلات خودم رادرمدرسه دارالفنون درسال ۱۳۱۵ بپايان آوردم، ديپلم ادبی گرفتم و از آن به‌بعد وارددانشکده حقوق شدم. در اواخر خرداد ۱۳۱۸ به‌اخذ گواهينامه ليسانس ازدانشکده حقوق دررشته قضايی نايل آمدم. »


نخستين اثر محمد قاضی داستان کردی کوتاهی است بنام "زهرا عشق‌چوپان" که‌آنرابزبان فارسی برشته تحرير درآورد. اين داستان اخيرا بزبان کردی نيز منتشرشده‌است. بعلاوه کتاب "خاطرات يک مترجم" درباره دوران کودکی وزندگی خويش، و "سرگذشت ترجمه‌های من" رانوشته‌است.


محمد قاضی کار ترجمه را با«کلودولگرد» اثر ويکتورهوگو شروع کرد وبدنبال آن توانست طی حدود۶۰سال نزديک به ۷۰کتاب ترجمه کند. کتاب جزيره پنگوئن‌ها را درسال ۱۳۲۹ ترجمه‌کرد. درمورد اين ترجمه برای جلب نظرناشران دچار مشکل شد چراکه‌ بنظرآنها آناتول فرانس برايشان بازار نداشت! تنها مقدمه‌ای از استاد سعيدنفيسی توانست اين کتاب را بزيرچاپ ببرد.


ترجمه دن کيشوت که دوره کامل آن درسال ۱۳۳۷ _ ۱۳۳۶ بچاپ‌رسيد جايزه‌بهترين ترجمه سال را ازطرف دانشگاه‌تهران بخود اختصاص‌داد.


ازميان ديگر آثار ترجمه‌شده توسط محمد قاضی ميتوان کتابهای زير رانام‌برد:

ناپلئون، کمون پاريس، مسيح بازمسلوب، آزادی يامرگ، نان وشراب، سپيددندان، زوربای يونانی، ايالات نامتحد، آمريکای ديگر، سرمايه‌داری آمريکا، بيست کشور آمريکای لاتين، پاريس‌زمان‌ما، مادام بواری، گليم سامگين، فاجعه سرخ‌پوستان، شاهزاده وگدا، ديويدکاپرفيلد، داستان‌درشهر، کردوکردستان(نوشته بازيل نيکيتين). . .


محمد قاضی درسال ۱۹۸۰ کتاب "ژانی‌گه‌ل" نوشته شاعر ونويسنده سرشناس کردستان عراق ابراهيم احمد را از کردی به‌فارسی برگردان (انتشارات آگاه)

محمد‌قاضی ساليان دراز از ناراحتی حنجره‌رنج‌ميبرد وسرانجام دراثر ابتلا به‌سرطان حنجره درگذشت. وی فردی خوش‌مشرب بود. هنگاميکه برای معالجه اين بيماری به‌ آلمان رفت پزشک متخصصی که‌‌امرمعالجه اورا برعهده‌ميگيرد، بوی اطلاع ميدهد که بعدازعمل وی ديگر قادر به‌صحبت‌کردن نخواهدبود.

محمدقاضی جواب ميدهدکه «مهم نيست! من ازکشوری ميآيم که حرف‌زدن ممنوع است!» 
هنگاميکه بيانيه «ما نويسنده‌ايم» توسط ۱۳۴ نويسنده در اکتبر ۱۹۸۵ منتشرشد، نام محمد قاضی نيز درميان امضاکنندگان بود. رژيم تلاش گسترده‌ای بکارگرفت تا بهروسيله‌ای که شده عده‌ای را وادار کند تاامضايشان را پس‌بگيرند. ازآنجائيکه به‌جايگاه واهميت نام محمد قاضی در اين ليست واقف‌بودند، ويرا برروی تخت بيمارستان ناچارکردند امضايش راپس بگيرد. اما درهرحال وی کسی نبود که در جمهوری اسلامی بهنگام مرگش ازوی تجليل شود. تاجاييکه يکی ازنشرياتی که درکردستان چاپ ومنتشرميشود، ضمن گزارش مراسم تشييع جنازه باشکوه وی در مهاباد، طی سرمقاله‌ای تحت عنوان «سکوت مطبوعات درمقابل بزرگمرد ترجمه ايران» از جمله از " نابسامانی در قضای فرهنگی کشور " سخن ميگويد.

باتشکر از دوستان

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 16:31  توسط ازاد  | 

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند ، این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.


همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.

 

انسان عاشق زیبایی نمی شود. بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!


انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است.

 

همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد .

عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم .

 ‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

 
عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست

داشتن است.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 16:9  توسط ازاد  | 

‌دختر بزرگ خانواده بودم. تنها برادرم هنوز در دبیرستان درس می‌خواند. پدرم همیشه می‌گفت: «دختر فهمیده و باگذشتی هستی.» به همین خاطر مرا تکیه گاه و سنگ صبور خانواده می‌دانست و آرزویش عاقبت به خیری‌ام بود. اما هنوز هم بعد از گذشت این همه سال نمی‌دانم چرا به چنین سرنوشتی دچار شدم مراسم عروسی من و بهروز بعد از یک دوره نامزدی یک ساله برگزار شد. البته کمک‌های مالی پدرم و کم توقعی و گذشت‌های من در برگزاری یک مراسم ساده بی‌تأثیر نبود. بعد از چند روز که از حال و هوای ازدواج و رفت و آمدهای تشریفاتی درآمدیم دوباره زندگی روال عادی خود را از سر گرفت. صبح زود از خانه بیرون می‌آمدم و نزدیکی‌های غروب خسته از کار روزانه به خانه برمی‌گشتم. بعد هم مشغول انجام کارهای روزمره و خانه‌داری می‌شدم. سربازی بهروز تمام شده بود و دنبال کار می‌گشت. خوشبختانه با سفارش اطرافیان و البته تلاش و لیاقتی که در وجودش نهفته بود خیلی زود کار مناسبی پیدا کرد و مشغول شد.
روزها پشت هم می گذشت. در دومین سالگرد ازدواجمان صاحب فرزند شدیم. خداوند دختری زیبا و باهوش به ما هدیه کرد که نامش را «سپیده» گذاشتیم. حضورش گرمابخش زندگی و آشیانه‌مان بود. مرخصی‌های چند ماه اول پس از بارداری به سرعت گذشت و من مجبور شدم دوباره سرکارم برگردم. اما کار کردن در چنین شرایطی خیلی سخت بود. بهروز اجازه نمی‌داد سپیده را به مهد کودک بفرستیم. خانه مادر من و بهروز هم خیلی از ما دور بود و امکان این که آنها از بچه نگهداری کنند، نبود. بدین ترتیب توافق کردیم من دیگر سر کار نروم و در عوض بهروز با سعی و تلاش بیشتری هزینه‌های زندگی را تأمین کند.
این گونه بود که من در خانه ماندم تا وظیفه همسرداری و مادری را به بهترین شکل انجام دهم. سه سال از تولد سپیده گذشته بود که باز هم باردار شدم. با به دنیا آمدن سالار، خوشبختی‌مان تکمیل شد. وضع کار بهروز هر روز بهتر از قبل می‌شد. خداوند برکت فراوانی نصیب زندگی ما کرده بود و من دیگر هیچ آرزویی غیر از خوشبختی فرزندانم نداشتم. ۱۵ سال از زندگی مشترکمان می‌گذشت. بهروز رئیس قسمت خرید اداره شده و دائم به مسافرت‌های داخلی و خارجی می‌رفت. با بزرگ شدن بچه‌ها و کم شدن مسئولیتم در خانه و نگهداری از آنها احساس تنهایی و افسردگی می‌کردم. بهروز که مدام مسافرت بود، بچه‌ها هم مثل سابق نیازی به نگهداری شبانه‌روزی من نداشتند بنابراین تصمیم گرفتم دوباره به سر کار برگردم. پس از چند ماه تلاش بالاخره کار مناسبی پیدا کردم. حقوقش خیلی زیاد نبود اما برای من پول مهم نبود می‌خواستم از افسردگی و تنهایی رها شوم. شاید بیشتر دلم ‌می‌خواست از فکر و خیالاتی که این اواخر به سرم زده بود نجات پیدا کنم. تصوراتی که یک لحظه رهایم نمی‌کرد. گاه فکر می‌کردم خیالاتی شده‌ام به همین خاطر سعی می‌کردم مثل سابق به زندگی خوشبین باشم اما تغییر رفتار بهروز مانع از آن می‌شد که با اطمینان و اعتماد قبلی و قلبی به او نگاه کنم. غیبت‌های طولانی، بی‌تفاوتی و رفتار سرد و بی‌محبتش مرا مشکوک کرده بود.
بالاخره تصمیم گرفتم کاری کنم تا از این شک و دودلی خارج شوم. یک شب که بهروز به بهانه مسافرت به شهرستان، از من و بچه‌ها خداحافظی کرد تا به قول خودش به فرودگاه برود، مخفیانه او را تعقیب کردم حس بدی داشتم. می‌ترسیدم. چند بار بین راه تصمیم گرفتم به خانه برگردم و با توهمات نابجا زندگی‌ام را خراب نکنم اما انگار نیروی قوی‌تری مرا به دنبال او می کشاند و...
او می‌کشاند و می‌گفت: از خواب غفلت بیدار شو، زندگی‌ات در حال تباه شدن است. در همین افکار غوطه‌ور بودم که متوجه شدم بهروز حرکتش را از فرودگاه به سوی شمال شهر تغییر داده است. تعقیبش کردم چند دقیقه بعد مقابل خانه‌ای شیک در یکی ازخیابان‌های شمال شهر ایستاد. با کلیدی که از جیبش درآورد در خانه را باز کرد. از شدت هیجان و ناراحتی و شاید هم کنجکاوی، تمام بدنم می‌لرزید. پاهایم سست شده بود. اول فکر کردم دنبالش بروم و وارد خانه شوم اما صبر کردم یک ساعت همانجا ایستادم خبری از بهروز نشد با تلفن همراهش تماس گرفتم. پرسیدم: کجا هستی با وقاحت تمام گفت: بندرعباس!
از شدت عصبانیت داشتم منفجر می‌شدم اما هر طور بود خودم را کنترل کردم و حرفی نزدم. بی‌درنگ به خانه برگشتم. آن شب بدترین شب زندگی‌ام بود. هیچ وقت فکر نمی‌کردم نتیجه اعتماد بیش از حدم این باشد. نمی‌دانستم در آن خانه چه خبر است و چه گذشته اما همین قدر که شوهرم به من دروغ گفته بود گناهی نابخشودنی بود. عصر روز بعد بهروز به خانه برگشت. مثل همیشه از خستگی و کار زیاد می‌نالید. خیلی سعی کردم به روی خودم نیاورم. سردرد را بهانه کردم و از حرف زدن با او طفره رفتم. صبح روز بعد مقابل همان خانه چهار طبقه ایستاده بودم. نمی‌دانستم چه باید بگویم و چه کار کنم. فقط می‌خواستم بدانم آن خانه متعلق به کیست و شوهرم آنجا چه کار داشته زنگ زدم. از طبقه اول شروع کردم، کسی جواب نداد. زنگ دوم را زدم، مردی از پشت آیفون جواب داد. بلافاصله اسم شوهرم را گفتم، اما گفت: اشتباه آمده‌اید، ما اینجا چنین کسی را نداریم.
زنگ طبقه سوم را که زدم، زنی جواب داد. گفتم: منزل آقای ...
گفت: بله، ولی الآن تشریف ندارند.
سرم گیج رفت. به سختی خودم را نگه داشتم و به دیوار تکیه کردم. زن از پله‌ها پائین آمد و در را باز کرد. نگاهم که به صورتش افتاد، از حال رفتم. چند دقیقه بعد درحالی به هوش آمدم که زن جوان لیوان آب قند در دست داشت. تقریباً هم سن و سال خودم بود، پسربچه کوچکی هم کنارش ایستاده بود و او را مامان صدا می‌زد. همان روز فهمیدم این زن همسر دوم شوهرم است. او چهار سال قبل شوهرش را از دست داده بود و از یک سال قبل به عقد موقت بهروز درآمده بود. هرچه فکر کردم این کار بهروز مجازات کدام گناه من است، به نتیجه‌ای نرسیدم. از تمام زجر و سختی‌ها، گذشت و قناعت‌ها و احترام و توجهاتی که در این زندگی و برای بهروز متحمل شدم، احساس پشیمانی کردم. به ۱۵ سال عمر تباه شده‌ام فکر کردم، از اینکه جوانی را در این زندگی تباه کرده بودم، احساس خوبی نداشتم. نمی‌توانستم مثل بعضی زن‌ها خودم را فریب دهم، حتی اگر شوهرم آن زن را رها می‌کرد و از کارش هم ابراز پشیمانی می‌کرد، باز هم نمی‌توانستم او را ببخشم. مزد زحمات من در زندگی این نبود. تصمیم گرفتم از او جدا شوم. بهروز حاضر به طلاق من نبود. اول فکر می کردم به خاطر عشق و علاقه یا شاید هم به خاطر بچه‌هایمان نمی‌خواهد این زندگی از هم بپاشد، اما وقتی فهمیدم مشکل بهروز شرطی است که ضمن عقد با هم داشتیم و بر اساس آن او مجبور است علاوه بر پرداخت مهریه، نیمی از دارایی‌اش را هم به من ببخشد، غرورم جریحه‌دار شد. فهمیدم که از آن همه عشق و محبت سال‌های اول زندگی مشترک حتی سر سوزنی هم باقی نمانده است. داشتم دیوانه می‌شدم، وضع بچه‌ها هم از من بهتر نبود. درس و مدرسه را رها کرده و دنبال من به خانه پدرم آمده بودند. از این همه آشفتگی و نابسامانی در حال ویرانی بودم. دیگر حاضر نبودم حتی یک لحظه با بهروز زندگی کنم. اما نمی‌خواستم به راحتی هم از زندگی‌اش خداحافظی کنم. باید او هم مثل من طعم بدبختی را می‌چشید. افکار شیطانی یک لحظه هم رهایم نمی‌کرد. به هر راهی که بتوان با آن از بهروز انتقام گرفت، فکر کردم، به عاقبتش نمی‌اندیشیدم، فقط تشنه انتقام بودم. همین شد که به سراغ آن ماده لعنتی رفتم. می‌خواستم سر تا پای وجودش را بسوزانم. سوختنی که تا ابد رنگ آرامش را نبیند. بهروز همیشه به صورت جذاب و ظاهر دلپسندش افتخار می‌کرد. حالامن با ریختن اسید روی صورتش، او را تا ابد خانه‌نشین کرده‌ام. اکنون که یک سال از آن روز سیاه می‌گذرد، بهروز همچنان خانه‌نشین است و من خاکسترنشین. او در میان فامیل و دوستان مورد ترحم و دلسوزی قرار گرفته و من در کنار دیوارهای سرد و سیاه زندان حتی از محبت فرزندانم نیز محروم مانده‌ام. اعتراف می‌کنم که اشتباه کرده ام. هرچند بهروز در حق من جفا کرده بود، اما من کاری کردم که نه تنها آرامش را از او که از خودم، بچه‌هایم و پدر و مادرم تا ابد گرفتم. نمی‌دانم چه سرنوشتی در انتظارم است. شاید قصاص، شاید هم...
چند ماه است که بچه‌هایم را ندیده‌ام. برایم پیغام فرستاده‌اند که من زندگی شان را تباه کرده‌ام. دخترم گفته: وقتی بابا ما را رها کرد و زنی بیگانه را به ما ترجیح داد، هنوز دلخوش بودیم که مادری مهربان و دلسوز داریم، تکیه‌گاهی که می‌تواند جای خالی پدر را برایمان پر کند، اما حالاکه تو هم پشت میله‌های زندان در انتظار سرنوشت نامعلومی نشسته‌ای، به چه کسی امیدوار باشیم. در این دنیای مهربان تنها و بی‌پناه مانده‌ایم. ای کاش مادر، ای کاش قبل از این اقدام عجولانه برای یک لحظه به آینده ما و خودت هم فکری می‌کردی، همین!
 تحلیلی بر این ماجرا
 خیانت به همسر، یکی از آسیب‌های دردناک زندگی است. روان‌شناسان آسیب دردناک (تروما) را رویداد منفی بزرگی می‌دانند که باورهای اساسی انسان را درباره جهان و افرادی خاص ویران می‌کند و بر افکار، احساسات و رفتار او به شدت اثر می‌گذارد.
متاسفانه، در سال‌های اخیر، به گواهی گزارش‌های مراجع قضایی، روان‌شناسان و مشاوران امور خانواده، پدیده زشت خیانت به همسر افزایش یافته است. با این حال ما در ایران برخلاف کشورهای دیگر آمار شفاف و درستی از آسیب‌های اجتماعی و از جمله این مشکل، علل و پیامدهای آن نداریم. نویسندگان کتاب «بازسازی پس از خیانت» (2007، انتشارات گیلفورد) می‌نویسند: «در آمریکا حدود 20 درصد مردان و 10 درصد زنان در بخشی از دوران زندگی زناشویی خود، با فردی غیر از هسمرشان رابطه جنسی برقرار می‌کنند و 45 درصد مردان و 25 درصد زنان از طریق سرمایه‌گذاری عاطفی با دیگران به همسران خود خیانت می‌ورزند.»
اگر خدای ناکرده شما جزو قربانیان، یعنی افراد خیانت دیده باشید به طور معمول واکنش‌های شناختی، عاطفی و رفتاری زیر را بروز می‌دهید:
 واکنش‌های شناختی
اعتماد قبلی خود را نسب به همسرتان زیر سوال می‌برید، برای مثال دیگر او را حمایت‌کننده و مورد اعتماد خود نمی‌بینید.
باورهایتان درباره روابط با او به عنوان منبع حمایت، شادی و رضایت فرو می‌پاشد.
دید بسیار منفی و نادرستی نسبت به همسرتان پیدا می‌کنید. می‌اندیشید که او به عمد می‌خواسته به شما ضربه شدیدی وارد سازد.
در مورد آینده زندگی خود دچار تردید جدی می‌شوید.
به نظرتان می‌رسد که توان مهار و اثرگذاری بر آنچه را که بین شما و همسرتان روی داده است ندارید.
واکنش‌های عاطفی
دچار هیجان‌های شدید و ناخوشایندی مانند خشم، اضطراب و افسردگی می‌شوید.
احساس حماقت، گناه و شرمندگی می‌کنید.
اطمینان خاطر خود را درباره ارزشمندی و جذابیتتان از دست می‌دهید.
ناامن و آسیب پذیر می‌شوید.
احساس‌هایتان در هر روز و حتی در هر ساعت به صورت پیش‌بینی ناپذیری تغییر می‌کند.
با مرور خاطرات گذشته و یادآوری تصویرهایی از خیانت همسر در اندوهی عمیق فرو می‌روید.
 واکنش‌های رفتاری
طوری رفتار می‌کنید که انگار گیج و سرگردان هستید و هیچ هدف و برنامه‌ای ندارید.
دچار انزوای عاطفی و فیزیکی می‌شوید. مدت‌ها سکوت اختیار می‌کنید و از مردم کناره می‌گیرید.
مرتب در پی توضیحی برای رفتار همسرتان هستید. برای مثال بارها و بارها از او می‌پرسید: «چطور توانستی این کار را بکنی؟»
به فکر انتقام می‌افتید. به صورت کلامی و جسمی به او صدمه می‌زنید، وسایلش را خراب می‌کنید و آبروی او را پیش دوستان و آشنایانش می‌‌برید.
برای اطمینان دادن دوباره به خود، به ظاهرتان می‌رسید. فراوانی و سطح تماس جنسی با همسرتان را افزایش می‌دهید تا جلو گلایه‌ها و بهانه‌های او را در این باره بگیرید.
 درباره عوامل و زمینه‌های بی‌وفایی به همسر، مطالعات و بررسی‌های فراوانی صورت گرفته است که ما در دو شماره از «سپیده دانایی» به صورت پرونده ویژه به آن پرداخته‌ایم. در اینجا به ضرورت حادثه‌ای که شرح آن را خواندید نگاهی گذرا به واکنش‌های رفتاری قربانیان این رویداد می‌کنیم.
رفتارهای انسان زمانی سالم، مثبت و سازنده است که با راهنمایی «عقل» صورت گیرد. عقل، پیامبر باطنی و حجت نورآفرین و روشنگر خداوند است عقل برخلاف احساس، انسان را به جای پیروی از خواهش گذرای زمان حال، به مصلحت دیرپای آینده رهنمون می‌شود. خواهش گذرا می‌تواند لذت و هوس جسمی، عاطفی و جنسی باشد یا فرو نشاندن خشمی تند. مهم‌ترین عامل بیچارگی و سقوط درماندگان دنیا و دوزخیان آخرت این است که هوای نفس را امیر و عقل راهگشا را اسیر می‌سازند. این کلام تابناک پروردگار در قرآن «و گفتند اگر می‌شنیدیم یا خرد خود را به کار می‌بردیم اینک از یاران آتش سوزان نبودیم.» (ملک/10)، تنها زبان فرو افتادگان در کام آتشناک جهنم نیست، بلکه بیان تیره‌روزان دنیا نیز هست. بهروز با زن جوان بیوه‌ای آشنا می‌شود به او کشش پیدا می‌کند، هشدارهای عقل خود را نادیده می‌گیرد، رفت و آمدها و نشست و برخاست‌هایش را با او افزایش می‌دهد تا جایی که هوای نفس که آمیزه‌ای است از میل جنسی و دلبستگی عاطفی بر هر دو چیره می‌شود و نمی‌گذارد آن دو به خصوص بهروز آینده را ببینند. عقل می‌پرسد:
- تو از این رابطه دزدکی چه بهره‌‌ای می‌بری که همسرت به طور رسمی و آشکار به تو آنها را نمی‌بخشد؟
- چه توجیه شرعی برای کاری داری که به خاطر آن مجبور می‌شوی حقوق همسرت را پایمال کنی، او را برنجانی و در ازای یک امر حداکثر مباح، به ده‌ها گناه بزرگ از قبیل دروغ، غیبت و گاه پرخاشگری، دشنام دادن، قسم یاد کردن و تهمت زدن آسوده شوی؟
- اگر روزی موضوع ارتباط تو با این زن یا به عبارتی خیانت تو به همسرت معلوم شد-که دیر یا زود می‌شود- ظرف بلورین اعتمادی را که شکسته است چگونه بازسازی می‌کنی؟
- فرزندانت که در بحران خشم، افسردگی مادر و تحقیر و طرد تو قرار می‌گیرند چه سرنوشتی پیدا می‌کنند؟
- به دوستان و آشنایانت چگونه مسئله را توجیه می‌کنی؟
تشنه‌، ای بس که به آغوش گنه رفتی و باز آمدی تشنه‌تر از روز نخستین به کنار؛
همسرت، ناله برآورد که: «ای اف به تو شوی»!
دلبرت چهره برافروخت که: «ای تف به تو یار!»
می‌بینیم اگر بهروز و بهروزها در گوشه‌ای تنها می‌نشستند و کمتر از یک ساعت به این پرسش‌ها می‌اندیشیدند می‌توانستند خود را از سقوط در منجلاب هوس و رسوایی دور سازند.
قربانی حادثه خیانت نیز باید به هشدارهای خرد راهگشای خود توجه کند. به ذهن او می‌آید که:
- طلاق بگیرم
- خودکشی کنم
- آبرویش را ببرم
- من هم خیانت کنم
- از آن زن- دزد زندگی و بچه‌هایم- انتقام بگیرم
- به همسرم آسیب جدی برسانم.
این کارها نیز از روی هوای نفس است زیرا هیچ کدام از آنها مورد پسند عقل دوراندیش نیست. هیجان‌های تند اجازه نمی‌دهند که به آینده خود، فرزندان و خانواده توجه شود. از امام حسن مجتبی (ع) پرسیدند: «عقل چیست؟» حضرت فرمود: «غصه‌ها را جرعه جرعه نوشیدن و منتظر فرصت مناسب بودن» (میزان‌ الحکمه ص 3880)
خیانت به همسر هر چند آسیبی دردناک است که باورهای انسان را درباره جهان و همسر ویران می‌سازد و بر افکار، احساسات و رفتار به شدت اثر می‌گذارد اما می‌توان با راهنمایی خواستن از مشاوری خردمند، آگاه، رازدار و پارسا راه‌حلی مثبت و سازنده برای بازسازی زندگی آسیب دیده پیدا کرد.
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 15:56  توسط ازاد  | 

داستان واقعی بسیار جالبی ازیک معلم و دانش آموز

خیلی جالب و تاثیر گذار ( حتما بخوانید)

مجموعه بهترین داستان های زیبا

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”.

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 15:53  توسط ازاد  | 

داستان واقعی بسیار جالبی ازیک معلم و دانش آموز

خیلی جالب و تاثیر گذار ( حتما بخوانید)

مجموعه بهترین داستان های زیبا

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”.

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 15:52  توسط ازاد  |